گوش شيطان کر، چشمم کف پای فدراسیون، امسال بر خلاف سالهاي گذشته، ليگ برتر فوتبال به موقع و سر موعد مقرر حتي زودتر از ساير کشورها آغاز خواهد شد. از امروز تب فوتبال دوباره ما را فرا خواهد گرفت تا شاید بتوانیم در هیاهو و هیجانات این ورزش جذاب، مشکلات روزمره مان را به فراموشی بسپاریم.
تازه امسال یک فرق اساسی با سالهای گذشته دارد که تبمان را دو چندان می کند، آن هم اینکه هم آبی ها و هم قرمزها آسیایی هستند. پس از آن ماجرای کذایی عدم ارسال لیست، دلمان بدجوری لک زده برای بازیهای آسیایی. امسال هم که استقلال و پرسپولیس در فصل نقل و انتقالات خوب یار جمع کرده اند و این جور که پیداست رقابت سنگینی خواهند داشت و این یعنی باز هم هیجان بیشتر!

پ.ن. : عاجزانه از بابابرقی عزیز خواهشمند است در زمان پخش فوتبال به ما رحم کرده، برق را قطع نکنند!

چقدر مطلب هست امروز واسه نوشتن. درگذشت خسرو شکیبایی، افتضاح به بار آمده از لغو بازی ها تدارکاتی تیم ملی فوتبال، زمزمه هایی مبنی بر تاسیس دفتر حافظ منافع آمریکا در ایران و ...!
اما امروز این پست رو فقط و فقط به افتخار پدر شدن دوست عزیزمون آن هم دقیقا در روز پدر، می نویسم. اگر چه تا روز پدر شدنش هیچکی هیچی نمی دونست و تازه بعدشم از طریق وبلاگش فهمیدیم ولی شیرینی رو که بده همه مون یادمون میره!
روز پدر بر این "تازه پدر" مبارک! امیدواریم حداقل روز عروسی آقا مانی (ابن سینا) رو یادش نره به ما خبر بده!

اگر چه دوست ندارم در حوزه هایی که تخصص و شناخت کافی ندارم - مخصوصا سیاست - وارد شوم ولی برای عوض شدن حال و هوای وبلاگ بد ندیدم به نکته ای اشاره کنم.
اگر مثل اینجانب از بینندگان همیشگی تلویزیون ایران باشید احتمالا طی دو سه ماه گذشته متوجه شده اید که صدا و سیما در بسیاری از برنامه های سیاسی و غیر سیاسی و با عناوین مختلف از دکتر ولایتی - وزیر اسبق امور خارجه - به عنوان مهمان و کارشناس استفاده می نماید.
به نظر شما علت بالا رفتن ناگهانی فرکانس حضور ایشان در برنامه های تلویزیونی، انتخابات سال آتی نیست؟

طی یک اقدام انقلابی قالب وبلاگ رو عوض کردم! فعلا شده اینی که الان می بینید. شاید بعدا تغییرات دیگری هم درش ایجاد کنم.

پس از قرعه کشي دور دوم مسابقات مقدماتي جام جهاني 2010 در قاره کهن، تيم ملي فوتبال ايران با تيم هاي کره جنوبي، عربستان، کره شمالي و امارات هم گروه شده است. در جدول ذيل خلاصه اي از نتايج تيم ايران در مقابل اين چهار کشور در مسابقات مقدماتي جامهاي جهاني 1974 تا 2006 را آورده ام.

عملکرد تیم ملی فوتبال ایران در مسابقات مقدماتی ادوار مختلف جام جهانی
کره جنوبیعربستانکره شمالیاماراتتوضيحات
ایران 1974
(حذف در پلي آف)
----------
PRK 0 - IRN 0
PRK 1 - IRN 2
----------
ایران 1978
(صعود مستقيم)
KOR 0 - IRN 0
KOR 2 - IRN 2
KSA 0 - IRN 3
KSA 0 - IRN 2
---------------
ايران 1990
(حذف از گروه)
-------------------------
ايران 1994
(حذف از گروه)
KOR 3 - IRN 0KSA 4 - IRN 3PRK 1 - IRN 2-----کره جنوبي و عربستان به جام جهاني راه يافتند
ايران 1998
(صعود در پلي آف)
-----
KSA 1 - IRN 1
KSA 1 - IRN 0
----------عربستان از اين گروه مستقيما به جام جهاني صعود کرد
ايران 2002
(حذف در پلي آف)
-----
KSA 0 - IRN 2
KSA 2 - IRN 2
-----
UAE 0 - IRN 1
UAE 0 - IRN 3
عربستان از اين گروه مستقيما به جام جهاني صعود کرد
ايران 2006
(صعود مستقيم)
----------
PRK 0 - IRN 1
PRK 0 - IRN 2
----------
مجموعKOR 5 - IRN 2KSA 8 - IRN 13PRK2 - IRN 7UAE 0 - IRN 4-----

در چهار دوره گذشته، دو تیم کره جنوبی و عربستان همواره به عنوان نمایندگانی از آسیا در جام جهانی حضور یافته اند و همانطور که از نتايج فوق بر مي آيد تيم ايران هر گاه با این دو تيم - علی الخصوص عربستان - هم گروه بوده، حذف و يا راهی پلي آف شده است و صعود مستقيم به جام جهاني نداشته است. تیم ایران در چهار دوره اخیر تنها در سال 2006 که با هیچ یک از این دو تیم هم گروه نبوده است توانسته مستقیما به جام جهانی صعود نماید.
به نظر شما تيم ايران اين بار چه نتيجه اي خواهد گرفت؟


برای مشاهده نظرسنجی کمی صبر کنید

علی دایی سرمربی تیم ملی فوتبال ایران - عکس از خبرگزاری فارس

این روزها یکی از سخت ترین کارها تحمل نود دقیقه بازی تیم ملی فوتبال ایران است. چرایش را هم فقط باید در آقای سرمربی و نحوه تیمداریش جستجو کرد. آنچه مسلم است این که این تیم ملی را نمی توان نماد فوتبال ایران دانست. حضور بازیکنان درجه دویی مثل ابراهیم صادقی، مجید غلام نژاد، غلامرضا رضایی، ستار زارع و - با عرض پوزش - فریدون زندی در ترکیب اصلی، نا آماده بودن امثال آندو تیموریان، اختلافات شخصی علی دایی با نامهای بزرگی چون علی کریمی، مهدی مهدوی کیا، وحید هاشمیان، ایمان مبعلی و نیکبخت واحدی، نیمکت نشینی ابدی بازیکنانی چون مجتبی جباری و احسان حاج صفی و دعوت از بازیکنان نا آماده ای چون ابراهیم میرزاپور - که در تیم دسته اولی استیل آذین نیمکت نشین بود - تنها به واسطه دوستی با سرمربی، همه و همه دست به دست هم می دهند تا نتوانی به عنوان یک ایرانی از تماشای بازی تیم ملی ات لذت ببری و فقط به دیدن چند دقیقه آخر بازی آن هم برای دانستن نتیجه اکتفا کنی.
پر واضح است که این تیم با این نفرات و این نوع نگاه سرمربی، هیچگاه به سرمنزل مقصود نخواهد رسید و دور بعدی انتخابی جام جهانی چیزی به جز شکست برای ما و سرشکستگی برای آقای سرمربی در پی نخواهد داشت.

استقلال در يکي از ضعيفترين سالهای فوتبالیش موفق شد جام ديگري را به ويترين افتخارات خودش اضافه کند. جمع بندی کلی بازیهای لیگ برتر و جام حذفی امسال را در این جدول آورده ام.

عملکرد تیم فوتبال استقلال تهران در فصل 86-87

بردمساویباختگل زدهگل خورده
لیگ برتر1110134444
جام حذفی231127
مجموع1313145651

تیم هایی که در این فصل به استقلال باختند:
استقلال اهواز(2 بار)، شیرین فراز (2 بار)، پگاه رشت (2 بار)، راه آهن (2 بار)، مقاومت سپاسی، ذوب آهن، ملوان، برق شیراز و تربیت یزد!
تیمهایی که استقلال را در این فصل شکست دادند:
صنعت نفت (2 بار)، سپاهان (2 بار)، پیکان (2 بار)، پگاه رشت (2 بار)، ملوان، سایپا، پاس همدان، مس کرمان، ابومسلم، ذوب آهن و هر کی از ننه اش قهر کرده بود!
از جمله شاهکارهای دیگر: سه بار تغییر سرمربی، باخت چهار بر یک از پگاه رشت، به دست آوردن تنها یک برد در یازده بازی آخر لیگ و کسب رتبه سیزدهم لیگ برتر.
استقلال اگرچه قهرمان جام حذفی شد ولی شور و شعف ناشی از این قهرمانی باعث نخواهد شد مدیریت ضعیف باشگاه را از یاد ببریم.
در کل باید بگویم آقای دکتر حاجی برو!


بس که امسال ضعیف کار کردند آدم روش نمیشه تو وبلاگش در موردشون مطلب بنویسه که نکنه یه وقت استقلالی بودنش مایه شرمندگی بشه! امروز هم فینال جام حذفی را خدا به خیر کنه، من که چشمم از این بر و بچه های خوش غیرت آب نمیخوره.
میگن یه روز یه دیوونه با یه کاسه ماست کنار دریا وایساده بوده هی با خودش میگفته نمیشه ولی اگه بشه چی میشه؟! میپرسند چی نمیشه؟ میگه اگه من این کاسه ماست رو بریزم تو دریا، دریا دوغ نمیشه ولی اگه بشه چی میشه! تیم استقلال امسال هم چیزی بیش از آن کاسه ماست نیست فقط تنها شانسی که آورده اینه که یه کاسه ماست مثل خودش رقیبش تو فیناله.

افشين قطبي ساعت 5 بامداد روز يك‌شنبه (87/03/12) تهران را به مقصد امارات ترك كرد. متن کامل خبر
در بسیاری از فيلمها ديده ايم که وقتي در جنگی، يکي از دو سپاه، افسر لايقي را از دست مي دهد حتي دشمنان نيز به نشانه احترام کلاه از سر بر مي دارند. بياييد امروز همه به احترام افشين قطبي - نمونه بارز کلمه فهیم - از جا برخيزيم و کلاه از سر برگيريم.

روزی سرمربیگری تیم ملی را به او پیشکش خواهیم نمود، باشد که بپذیرد.

دیروز هرچه تلاش کردم که جلوی خودم را بگیرم و بازی پرسپولیس، سپاهان را نبینم نشد که نشد. بدو بدو رفتم تا نیمه دوم را تماشا کنم. "چند چنده؟" اولین سوالی بود که قبل از هر سلام و احوالپرسی باید می پرسیدم و صدای گرفته خانم پرسپولیسی خانه ما که گفت "1-1". اگر چه این بازی چوب دو سر طلا بود و هر تیمی می برد برای من آبی پوش خوشحالی نداشت ولی ترجیح می دادم این افشین قطبی باشد که جام را از چنگ آن اصفهانیهای مغرور در می آورد.
بازی هم کم سوهان اعصاب نبود، این یکی فقط می کشید زیر توپ که شاید آن جلو یکی گل بزند آن یکی هم که می زد زیرش تا به قول پیمان یوسفی توپ از منطقه خطر دور شده باشد. اما حاشیه جالب کم نداشت این بازی. از ویرای عصبی با دوتا ساعت به مچش تا کارت زردهای نوبتی بازیکنان سپاهان، از 100 هزار قرمزپوش تا علی پروین، عابدزاده و آن رضا (مالدینی!) جینگول مینگول. از فردوسی پور جو زده که یاد ماجرای اسب افتاده بود تا صدای لرزان سردار رادان که بعد از بازی بغض کرده بود (اصفهانی باشی و رئیس پلیس تهران، خوب این دردسرها را هم دارد دیگر) و از نگرانی های و اندوه یگانه پرسپولیسی خانه ما تا دلداریهای من استقلالی و اطمینان دادن که پرسپولیس دقیقه آخر گل می زند و البته زد. اینها همه و همه جذابیت هایی بود که مرا نشاند پای این مسابقه. حالا هم باید منتظر باشیم شاید این جام حذفی در خانه آبی ها را بزند.

شادی هماهنگ کادر فنی پرسپولیس به حکایت خبرگزاری فارس
این هم شادی هماهنگ کادر فنی پرسپولیس، حالا هی باز هم بگید اینا هماهنگ نیستند!
برای دیدن تصویر اصلی، روی این تصویر کلیک کنید.


راستی دیروز اگر پرسپولیس می باخت و استقلال هم با تفاضل گل خوب صنعت نفت را می زد، استقلال قهرمان می شد نه؟!


پ.ن. : این هم عکس جالبی از عادل فردوسی پور در بین هواداران پرسپولیس توسط جاوید نیکپور از خبرگزاری برنا

اين باشگاه آبي هم عجب بلبشويي شده! سرمربي که اين همه قول جام حذفي داده بود همين ديروز پريروز استعفاش دادند! لااقل ميذاشتيد بلکم اين حذفي رو مي آورد! حاجي با اين مديريت افتضاحش تيم رو نابود کرده، زورشون به فيروز مادرمرده رسيد. به قول معروف ما مي گيم خر نمي خوايم پالون خر عوض ميشه. اعضاي هيات مديره هم که نقش سيب زميني باشگاه رو ايفا ميکنند! لااقل محض اينکه يه موقع نگند لال بوديد يه اولتيماتوم به اين حاجي فتح ا... بديد.
امروز هم که بازي فينال گونه پرسپوليس، سپاهان برگزار ميشه و تا چند ساعت ديگه از تنديس قهرمان پرده برداري خواهد شد! آرزوهايمان براي قهرمان نشدن اين دو تيم هم که بر باد رفت. علي الحساب هم فکر مي کنم پرسپوليس قهرمان ميشه چون سپاهان ديگه اون سپاهان بوناچيچ نيست که بخواد چهارتا بزنه. اين مربي جديدشون، ويرا، انقدر عصبيه که قطعا همون دو دقيقه اول تماشاگرها جفت پا رفتند رو اعصابش و بازي رو وا ميده.
ما که بخيل نيستيم ولي اي کاش هيچکدوم قهرمان نشن! يکي هم پيدا نميشه باز از اينها شکايت کنه يه چند امتياز ديگه هم کم بشه!


چهارتا بازي حساس براي سه تيم صدر جدول تو اين دو هفته پاياني ليگ برتر برگزار ميشه:
هفته سي و سوم : پرسپوليس - صباباتري و سپاهان - نفت آبادان
هفته سي و چهارم: پرسپوليس - سپاهان و پگاه - صباباتري
نمي تونم اسمش رو بذارم تحليل چون بيشتر آرزومه! اون هم اينکه پرسپوليس به صباباتري مي بازه و هفته آخر براي اينکه صبا بتونه قهرمان بشه، پرسپوليس سپاهان رو شکست ميده (دستش درد نکنه)!
اينم يه نظرسنجي براي پيش بيني قهرمان که احتمالا خودم تنها کسي خواهم بود که به صباباتري راي ميدم:



شايد يه کم واسه گفتن اين خاطره نوروزي دير شده باشه ولي چون داغش همچنان باقي بود طاقت نياوردم.
يکي از روزهاي اول امسال براي تسويه وام ازدواج تشريف بردم بانک. متصدي بانک فرمودند 200 هزار تومان اقساط باقيمانده داري و 60 هزار تومان کارمزد، که روي هم مي شود 260 هزار. پس از استماع مبلغ کارمزد، در حالي که برق سه فاز از کله ام پريده بود در يک لحظه کل خريدهاي مورد نظر اون روز رو کنسل و تا قِرون آخري که همراه داشتم دودستي تقديم کردم و تو دلم هر چي ناسزا بلد بودم به هر کي که لایقش بود نثار نمودم.
لازم به ذکر است که اول کار هم 40 هزار تومان براي کارمزد برداشته بودند يعني سرجمع شد 100 هزار تومان. به بيان ديگر 900 هزار تومان گرفتم و يک ميليون تومان پس دادم. به اين ميگن وام ازدواج بدون بهره با بهره حدودا 6 درصدي! چقدر جوونها تشويق ميشن واسه ازدواج!

احتمالا تا به حال عملیات ژانگولر ایجاد حلقه های دود، توسط دوستان (ناباب!) سیگاری برایتان اجرا شده است. ولی آیا می دانید رکورد ایجاد بزرگترین حلقه های دود در جهان به چه کسانی تعلق دارد؟ البته من هم همین دیشب پس از دیدن برنامه مستندی از شبکه چهار به جواب این سوال پی بردم و آن هم اینکه آتشفشان ها بزرگترین حلقه های دود را آن هم به زیباترین شکل ایجاد می نمایند.

در این برنامه مستند - که متاسفانه نامش را به خاطر ندارم - تصاویر بدیع و بسیار زیبایی از ایجاد حلقه های بزرگ دود (چیزی در حدود یک زمین فوتبال) و فوران گدازه ها از دهانه آتشفشان اتنا واقع در سیسیل ایتالیا در سال 1997 به نمایش گذاشته شد.



به گفته محقق و فیلمبردار این برنامه، این میزان فوران گدازه در طی 2000 سال قبل از آن تاریخ بی سابقه بوده است.




پ.ن. : فیلمی از ایجاد حلقه های بزرگ دود توسط آتشفشان ها

از آنجا که نتایج نظرسنجی انتخاب سوژه ضرب المثل نشان از پیشی گرفتن آن درازگوش معلوم الحال نسبت به سایر گزینه ها دارد در اینجا به بیان مثلهایی حول این مضمون می پردازم. لازم به ذکر است که تعداد کثیری از این دست ضرب المثلها در این آدرس آمده است لذا سعی بر آن داشته ام که در این پست سایر ضرب المثلها را عنوان نمایم.

- خدا خر را شناخت و بهش شاخ نداد
- آسوده کسي که خر ندارد از کاه و جوش خبر ندارد
- زورش به خر نمي رسه پالونش رو ميزنه
- آواز خر در چمن
- خر تو خر
- تب کردن خر و سينه پهلو کردن سگ
- از خر شيطان پياده شدن
- سوار بر خر مراد بودن
- در گوش خر ياسين خواندن
- مثل خر در گل ماندن
- خرش از پل گذشته
- گاوان و خران باربردار به زآدميان مردم آزار
- يارب اين نودولتان را بر خر خودشان نشان
- تا نباشد چوب تر فرمان نبرد گاو و خر
اصطلاحاتي مثل خرزور، خرکار، خرخون و ... هم کم نيست.

جمع آوری سایر مثلهای مرتبط، بسته است به همت دوستان!


در پي نوشتن پست قبلي، دوستي پيشنهاد داد که براي سوژه ديگري هم مجموعه ضرب المثل ها جمع آوري گردد. به همين خاطر کلمات پيشنهادي را در ذيل به نظرسنجي گذاشتم.

به نظر شما کدام سوژه براي جمع آوري مجموعه ضرب المثل ها مناسب تر است؟ توضیح: هر یک از گزینه ها را می توانید جداگانه امتیازدهی کنید.

آب
نان
آدم
[گلاب به روتون] خر

در صورتي که سوژه ديگري مد نظر شماست در بخش نظرات اعلام نماييد.

چندی پیش در لابلای مباحثه با یکی از دوستان به این نتیجه رسیدیم که کلمه سنگ در بسیاری از ضرب المثل های زبان فارسی به کار رفته است. ذکر برخی از آنها را خالی از لطف ندیدم:
سنگ رو سنگ بند نمیشه
هرچی سنگه مال پال لنگه
کلوخ انداز را پاداش سنگ است
سنگ بزرگ علامت نزدن است
سنگ پای قزوین
سنگ کسی را به سینه زدن
یه دیوونه یه سنگ میندازه تو چاه صد تا عاقل نمی تونند درش بیارند
سنگ پيش پاي کسي انداختن
مثل سنگ و شیشه بودن
سنگ زیرین آسیا بودن
سنگ مفت گنجشک مفت
سنگ روی یخ شدن
سنگ خاله قورباغه گرو کشیدن
نرود میخ آهنین در سنگ
دل سنگ را آب کردن
سر کسی به سنگ خوردن
...

الباقی در نظرات دوستان

دلم تنگ است. دلم برای نگاههای عاشقانه ات تنگ است. دلم برای در آغوش کشیدنهایت تنگ است. دلم برای دعا کردنهایت تنگ است. دلم برای آب پاشیدنت پشت سرمان تنگ است. دلم برای بوسیدن دستهای مهربانت تنگ است. دلم برای دل تنگ شدنهایت تنگ است.
و آن سنگ سفید بر مزارت پاسخگوی هیچکدام از این دلتنگیهایم نبود.
راستی هنوز برایمان دست به دعا می شوی؟
دلم برای تو ای مادر تنگ است.

سيزده بدر امسال را متفاوت از تمام سالها در پاي کوه الوند گذرانديم. حيف که دوربين ديجيتال را در سفري به کنار دريا از دست داده بودم و الا خاطرات اين سيزده بدجوري نياز به ثبت داشتند. در نگاه اول به آن طبيعت سرما زده، اصلا تصور اينکه سيزده امسال در مقايسه با سالهاي گذشته به يکي از خوشترين آنها تبديل خواهد شد محال مي نمود. از بازي سنتي الک دولک گرفته تا واليبال از نوع صحرايي هر کدام لذت وصف ناشدني داشتند؛ اما سرسره بازي روي برفهاي دامنه الوند چيز ديگري بود.
سرسره بازي نه به مدل پيست ديزين با آن چوبهاي اسکي گرانقيمت و يا تيوب بادکرده بلکه روي تکه پلاستيکي که سوارش مي شديم و با سرعت سر مي خورديم پايين و بعد بدو بدو برمیگشتیم بالا و دوباره از اول.
در يکي از همين سرخوردنها که به اتفاق همسر انجام داديم چيزي نمانده بود پاي هر دويمان بشکند. من که پايم هنگام ترمز کردن در برف گير کرد و به شدت پيچ خورد. در مورد خانم همسر هم که پس از ترمز کردن ما، خواهرزاده ايشان در حال سر خوردن با سرعت کوبيدند به پاي خاله جانشان و بدین ترتیب هردو از ادامه سرسره بازی محروم شدیم.
اما اين اتفاقات هم چيزي از لذتهاي آن برف و سرسره بازي کم نکرد و مقرر گرديد که سال دگر سيزده بدر باز هم همانجا برگزار شود.

من اعتراض دارم. من اعتراض دارم به اين نحوه انتخاب شدن نمايندگان. من اعتراض دارم و نمي توانم نگويم. من اعتراض دارم به خريدن راي مردم با شام و ناهار و مرغ و چلوکباب و ساندويچ. من اعتراض دارم به پيش خريد راي طايفه ها با پرداخت وجه نقد به سران آنها. من اعتراض دارم به نمايندگاني که ثبت نام مي کنند به صرف اينکه پولي گرفته و به نفع کسي کنار بروند. من اعتراض دارم به توزيع برنج و روغن و ... براي کسب راي.
من بيش از همه به مردمي که آراي خود را به پشيزي مي فروشند اعتراض دارم.
من به قانون انتخاباتي که اجازه چنين خرید و فروشهایی را مي دهد اعتراض دارم.
من اعتراض دارم ولي کو گوش شنوا؟ يادم نبود آن نيمچه گوش شنوا را هم در يکي از همين دست انتخاباتها کنديم و انداختيم دور.

در یکی از همین روزهای تعطیلات نوروزی، انیمیشن وطنی فریدون و ضحاک از تلویزیون به نمایش گذاشته شده بود. اگرچه از لحاظ هنر پویانمایی بسیار ضعیف ساخته شده بود ولی به دیدنش می ارزید. ما هم دیدیم و کلی هم کیف کردیم. در اثنای تماشای این برنامه آقای پدر هم کمی با ما همراه شد و تا فهمید موضوع فریدون و ضحاک است ابیاتی با این مضمون برایمان خواند (که بنده هم ازبر فرمودم):
فریدون فرخ، فرشته نبود        ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
ز داد و دهش یافت آن نیکویی    تو داد و دهش کن فریدون تویی
این دو بیت در آخر برنامه به عنوان حسن ختام توسط راوی نیز خوانده شد.

چند روز قبل: درگیری سرمربی صباباتری با فریدون فضلی
امروز: يحيي گل محمدي سرمربي تيم فوتبال صباباتري شد
دست مریزاد به کمیته انضباطی باشگاه صباباتری که خیلی سریع با این مسئله برخورد کرد. البته شاید دلشون از جای دیگه ای پر بوده، اینجا خالی کردند!

علی آبادی: زمانى که مطالعه مى‌کردم که يک مربى بايد چه شاخصه‌هايى داشته باشد و دايى چه شاخصه‌هايى دارد، بيست‌وسه، بيست‌وچهار مورد بود که دايى همه آنها را داشت. متن کامل خبر
افکار عمومی: این دایی مگه با خدا لابی نکرده بود؟!
علی دایی: ببخشید آقای علی آبادی! به قولی، مگه قرار نشد صداشو درنیاری!
کفاشیان: این هم از هنرهای فدارسیون جدیده که به صورت سکرت با سازمان در تعامل بوده!

پ.ن. : ضيافت شام کارخانه سايپا با حضور دايي، علي آبادي و بذرپاش

روزي که از تيم ملي کنار گذاشته شد بازگشتش با عنوان سرمربيگري، ساده ترين پيش بيني بود که مي شد انجام داد. اما به اين سرعت؟ نه! پيش بيني اين يکي ديگر خيلي سخت بود. شايد به قول خودش لابي قويتري نسبت به ساير گزينه ها داشته است. يا به قول علي کريمي باز هم خدا او را بغل کرده است.
گذشته از اين بحثها که چرا اين شد و چرا آن نشد، اکنون آن مرد سيبيلوي قدبلند (روزگاري بکن بائر او را اينگونه خطاب مي کرد) سرمربي تيم ملي است. مهمترين خصوصيت او هم جاه طلبي بي حد است، عنصري که در مربيان دهه اخير همچون جلال طالبي، بلاژويچ، برانکو، شاهرخي و قلعه نويي کمتر به چشم خورده است و صعود به جام جهاني و يا قهرماني آسيا اوج آمال و آرزوهايشان بوده که البته تنها در يک مورد آن هم صعود به جام جهاني 2006 در بقيه موارد جملگي ناکام بوده اند.
اما اگر در مقام انتقاد از سرمربي جديد تيم ملي برآييم، نقطه ضعف هاي قابل تاملي هم خواهيم يافت. از جمله آن که به شدت انتقادناپذير بوده و در پاسخ به خبرنگاران و کارشناسان از خونسردي لازم برخوردار نيست تا جايي که در برخي موارد کار به زد و خورد و ناسزاگويي هم کشيده شده است. اما موضوع نگران کننده تري که پس از شنيدن نام علي دايي به عنوان سرمربي تيم ملي به ذهن متبادر مي گردد، تشکيل دوباره ليست هاي سياه است. کم نيستند بازيکناني که آقاي سرمربي بخواهد با آنها تسويه حساب کند که البته در برخي موارد شايد به سود فوتبال ما باشد زيرا احتمالا جواناني از دل ليگ جايگزين برخي از لژيونرهاي تاريخ مصرف گذشته خواهند شد.
با تمام انتقاداتي که به علي دايي وارد است اما انتخاب فرد شناخته شده اي مانند او گام بلندي به جلو خواهد بود. چه اينکه انتخاب وي اگر هيچ نداشته باشد به خاطر مناسبات بين المللي اش تيم ملي را از اين حالت انزوا خارج خواهد کرد و مجبور نخواهيم بود هر بار با امثال کاستاريکا ديدار تدارکاتي برگزار کنيم.
و انشاالله هرگز مباد آن روز که تماشاگران دوباره او را به انجام حرکات موزون دعوت کنند.

امروز دوم اسفند است. شايد خيلي ها نمي دانند دوي اسفند چه معنايي مي تواند داشته باشد. ولي هر کس که صابون سربازي به تنش خورده باشد خوب مي شناسد اين روزهاي دوم ماههاي زوج را. روز دوم اسفند روز دلهره بود و اضطراب. روز انتظار بود و سکوت. اصلا روز دوم اسفند همان اول مهر است فقط دانش آموزانش کمي جا افتاده ترند و معلمانش هم بسي خشن تر و نامهربانتر. اول مهر اضطراب داري و اقتضاي سن توست؛ اما دوم اسفند اضطراب را به تو ترزيق مي کنند و لذت مي برند. اول مهر، هر چه زمان مي گذرد بيشتر به مدرسه احساس تعلق ميکني و دوم اسفند هر چه مي گذرد نفرتت فزوني ميگيرد.
دو سال از آن روز ميگذرد و تنها چيز با ارزشي که از اين دو سال باقي مانده است دوستان انگشت شماري است که با تو شريک بودند اين دوران پر از نفرت را. امروز را هم يکي از همان دوستان يادآوري کرد که دوم اسفند است. به همين خاطر يادي کرديم از آن روز نه براي اينکه آن را بزرگ بداريم بلکه شادي پايان آن دوران را تقسيم کرده باشيم.

بالاخره آقاي کلمنته هم مثل خيلي هاي ديگر، فوتبال ما را به بازي گرفت و اعلام کرد که نمي تواند با فوتبال ايران همکاري کند. آقاي فردوسي پور هم که شستش خبردار شده بود که نکند امير قلعه نویي دوباره سکان تيم ملي را به دست بگيرد، دیشب به عنوان مهمان به برنامه نود دعوتش کرده بود تا بلکه با راي گيري پيامکي که ترتيب مي دهد، فدراسيون را قانع کند که مردم اعتقادی به این مربی ندارند.
خواستم بگويم آقاي فردوسي پور! فکر همه جا را کرده بودي ولي يادت رفته بود که مردم ايران هميشه غيرقابل پيش بيني هستند و نتيجه نظرسنجي آن شد که نبايد و ثواب نکرده کباب شدي. بعيد هم نيست با اين کار فوتبال ايران را کباب کرده باشي. تا آنجا که من برنامه را ديدم آمار نظرسنجي 60 به 40 به نفع قلعه نویي بود.
روي سخنم بيشتر با امير قلعه نویي است. آقاي قلعه نویي! سوالي از شما داشتم. ارتباط فوتبال با انرژي هسته اي چيست؟ حتما بايد اسم انرژي هسته اي را مي آوردي تا همه بفهمند که ميخواهي از چه رانتي براي رسيدن به سرمربيگري تيم ملي استفاده کني؟ من خودم به شخصه اعتقاد داشتم که نتايجت آنچنان هم درخور نکوهش نبود و بيش از حد آماج حملات قرار گرفته اي. ولي اگر اجازه داده بودي که ديگران صحبت کنند، اين همه دشمن نتراشيده بودي و بار انتقادات را سبکتر مي کردي. ديشب ديدم که نه دوباره و سه باره که براي چندمين بار با آن کاغذهاي کذايي آمدي جلوي دوربين و نتايج جام ملتهايت را به رخمان کشيدي. خواستم اگر يادت رفته يادآوري کنم که به خاطر همين نتايج درخشان جام ملتها از مردم رسما عذرخواهي کردي.
آقاي قلعه نویي! با درفشاني هاي ديشبت، امثال مرا هم که معتقدند مربي خوبي هستي متقاعد کردي که به درد تيم ملي نمي خوري. پس بي زحمت این عرصه سیمرغ را رها کرده، به همان کار باشگاهي برسيد و آن يک راي مرا هم در نظرسنجي ديشب پس بدهيد.

پ.ن. : اگر این خبر صحت داشته باشد، هنوز هم می شود به تیم ملی امیدوار بود.

در راستای کاهش برداشتهای غیرمجاز از صندوق ذخیره ارزی خانواده بابت کرایه تاکسی، چند روز پیش عزمم رو جزم کردم که با خط واحد راهی خونه بشم. در همین سفر کوتاه اتوبوسی به چند نکته پی بردم.
اول اینکه وقتی اتوبوس تا خرخره پر بود، تو ایستگاه نگه نداشت و رفت صد متر جلوتر، مسافرهای اون ایستگاه رو پیاده کرد و تا قبل از اینکه مسافرهای جدید که داشتند دنبال اتوبوس می دویدند برسند فلنگ رو بست. این کلیپ تبلیغاتی جدید "با ما تماس بگیرید" رو دیدید؟ چند نفر از بلاد فرنگ پا شدند اومدند و هی از مزایای حمل و نقل عمومی تعریف می کنند و توصیه می کنند که تو ایران هم باید مردم از وسایل حمل و نقل عمومی بهره بگیرند. آخه باید باشه تا استفاده کنیم. اگر اون روز من هم جزو مسافرهای دو تا ایستگاه پایین تر بودم احتمالا تا حالا قهرمان دو صد متر شده بودم بس که دنبال اتوبوس دویده بودم. اگر هم اتوبوس گیر بیاد که باید یه دوره تمرین آمادگی جهت فشار قبر ببینی.
اما نکته جالبی که تا به حال نمی دونستم این بود که یه سری از اتوبوسها مخصوص بانوان است. من نمی دونم این موضوع از کی باب شده ولی - اگر طرفداران طرحهای جداسازی جنسیتی به خودشون نگیرند - انصافا دست اونی که این طرح به عقلش رسیده درد نکنه. چون من روزهای بسیاری شاهد بودم که وقتی مسافرها زیادند و تاکسی پیدا نمی شه - مخصوصاً روزهای بارونی - تا یه ماشین نگه داره آقایون اصلا مجال نمیدند که خانمها سوار بشند. اتوبوسهای معمولی هم جوابگوی تعداد زیاد خانمها نیست. لااقل اینجوری یه کمکی شده به خانمها.
حرف آخر اینکه با توجه به ترافیک وحشتناک تهران، برخلاف آنچه فکر می کردم، از نظر هزینه زمانی، رفت و آمد با خط واحد خیلی هم فرقی با تاکسی نداره. پس زنده باد حمل و نقل عمومی اگر باشد!

- آخه به من چه؟
: يعني چي که به من چه؟ بايد تو هم بگي!
- چيو بگم؟
: همين که اين کم کردن شش امتياز رسم ورزش نيست!
- ول کن بابا! بهتر! ميخوام صد سال سياه اول نشن!
: آقا جون اين که يه چندتا بازي ببازند و اول نشن يه چيزيه، اين که اينجوري نقره داغ بشن يه چيز ديگه!
- به نظر من هر دو يکيه! اگه به منه که میگم دوازده امتياز کم کنند که بيان پايين تر از ما!
: پس اخلاق ورزشي چي ميشه؟ اين پهلووني و اين حرفها که ميزنيد مال همين روزاست ديگه.
- اخلاق ورزشي کيلويي چند؟ قهرماني رو بچسب!
: آخه فکر کردي اگه يه موقع دري به تخته بخوره، اشتباهاً دو تا بازي رو ببريد و اين مدلي قهرمان بشيد ديگه نمي تونيد سرتون رو بالا بگيريد.
- ها؟
: آره عزيز! هيچ فکر کردي تا سالهاي سال، شعار ورزشگاهها و مضحکه تماشاگرهاي همه تيمها ميشيد. پس بيخودي خوشحال نباش!
- ااااااامممممم! فرض که تو راست بگي! خوب من چي کار کنم؟
: خوب اگه امثال تو هم بگند که مخالفند، شايد فيفا نظرش عوض بشه! آخه فوتبال يه مملکت که نبايد چوب ندانم کاري يکي دو نفر رو بخوره!
- باشه آقاجون، باشه! آره، خوب که فکر مي کنم مي بينم تهش نامرديه. منم مخالفم. يعني ما مخالفيم. همه مون مخالفيم.
: حالا شد يه چيزي.


پ.ن. : آقاي تاج شما ديگه عضو هيات مديره سپاهان نيستي! ناسلامتي نايب رييس اول فدراسيون فوتبالي! بهتره به جاي خوشحالي مفرط از کسر شش امتياز و تلاش براي اعمال هر چه سريعتر آن، به فکر راه چاره باشيد.

يادم مياد اون قديما که يه کم فوتبال بلد بوديم و تفاوت اندکي بين توپ فوتبال و طالبي قائل بوديم مدام بهمون ميگفتند هر وقت ميخوايد به يه تيم ضعيف ببازيد اونا رو دست کم بگيريد. حالا حکایت تيم ملي ماست! بعد از هزار و اندي جمع شدند دور هم يه تمرين کردند، ندای الحریف هم سر داده اند و ادعا ميکنند که سوريه و کويت و امارات را مثل آب خوردن میبرند و راهی دور بعد خواهند شد.
آخه يکي نیست به اينا بگه مگه با همين سوريه و امارات تو تهران مساوي نکرديم؟ در مورد کویت هم که هرچی به ذهنم فشار میارم در مسابقات رسمی از سال 96 به بعد فقط یکبار اونهم در بازیهای آسیایی 98 که ما با تیم بزرگسالان شرکت کرده بودیم تونستیم ببریمشون و در مسابقات دیگر همیشه مساوی کرده ایم، چه تو کویت چه تو ایران. یادمون هم نره که ما همین چند وقت پیش از تیمی مثل اردن در ورزشگاه آزادی شکست خوردیم.
با احترام به عادل خان فردوسی پور که بعد از انجام قرعه کشی فرمودند گروه ما خیلی آسونه و معمولا پیش بینی هاش هم درست از آب درمیاد، ولی من فکر میکنم اتفاقا در گروه خیلی سختی قرار داریم. نه اینکه حریفان مشکلی داشته باشیم بلکه تیم ما درحال حاضر خیلی قویتر از اونها نیست. فقط امیدوارم این بار هم پیش بینی عادل درست از آب دربیاد.

ادامه خلاصه کتاب "یاد بگیریم چگونه بر خود مسلط شویم"

6- کارتی تهیه کنید و بر روی آن 5 نمونه رفتاری که شخص را وابسته می کند یادداشت نمایید. این رفتارها شامل موارد زیر هستند:
الف- خودنمایی، غرور، تکبر و خودپسندی
ب- تمایلات و حسادتها
ج- نفرت داشتن و کینه ورزیدن
د- فضولی در کارهای دیگران
ه- میل مفرط به تأیید و تبرئه خود
در پایان هر روز بررسی کنید و ببینید که آیا در آن روز تسلیم این گرایشات شده اید یا اینکه در برابر آنها مقاومت کرده اید.

7- شما با به کار بردن اصول سه گانهء زیر با خشم و عصبانیت خود مبارزه خواهید کرد:
الف- تنفس عمیق
ب- آهسته و کند کردن حرکات
ج- آهسته نمودن آهنگ و تن صدا

8- با عکس العملهای بیرونی بی صبری مبارزه کنید تا کم کم بی صبری را در خود از بین ببرید. این عکس العملها اغلب به صورت حرکت دست یا انگشتان، حرکات پا، حرکات تند دهان و چشمها، سریعتر نفس کشیدن و تند حرف زدن می باشند.

9- تمرین خونسردی کنید. بایستی علیه هر نوع عکس العمل بیرونی یا بروز نشانه هایی در صورت و صدا یا استفاده از کلمات اغراق آمیز مبارزه کرد.

10- برای موفق شدن، تلاشی شدید به مدت کوتاه کافی نیست، برعکس بایستی خود را وادار نمود تا در این تلاش پشتکار داشت.

11- برای آموزش اصول یاد شده، باید تمرین کرد. در این درس، 10 تمرین برای مسلط شدن بر خود مطرح شده است که یکی از تمرینها را به عنوان نمونه ذکر می کنم: به محلی بروید که سروصدای زیادی در آن وجود داشته باشد. در چنین شرایطی بدون آنکه حواستان به خاطر این سر و صدا پرت شود، خود را وادار سازید که چیزی را بخوانید و بفهمید.

12- تنها خواندن این اصول کافی نیست بلکه باید برنامه مدونی تهیه نمود و به آن عمل کرد. درابتدا ممکن است احساس کنید که این برنامه شما را کاملا احاطه نموده و دیگر وقت آزادی برایتان باقی نگذاشته و دائماً در حال سعی و تلاش هستید. اما بتدریج درخواهید یافت که و ضع راحت تر شده و تلاشهای شما طبیعی تر می شوند.

تسلط بر خود به شما اجازه می دهد تا بتوانید خوشبختی را در زندگی داخلی و احساسی و همچنین زندگی حرفه ای بیابید.
کلید موفقیت در دست شماست.

کتاب "یاد بگیریم چگونه بر خود مسلط شویم" نوشتهء پروفسور ار-اسپرینگر و ترجمه ساعد زمان می باشد. این کتاب شامل دوازده فصل است که در هر فصل یک درس برای نحوه تسلط بر خود را به شما آموزش می دهد. نویسنده کتاب تلاش کرده است که برای هر یک از درسها، تمرینهایی برای دستیابی به هدف مربوطه ارائه دهد. خلاصه دوازده درس این کتاب بدین شرح است:
1- تسلط بر خود یک توانایی مادرزادی نبوده و هر کسی می تواند آن را بدست آورد.
2- اگر چه غالباً عمل، فکر را دنبال می کند ولی برعکس این فکر است به دنبال عمل می آید.
3- با هر نوع بی خیالی مبارزه کنید. از هوسهای آنی پرهیز نموده و آنها را به تأخیر بیندازید. از هرگونه بیکاری دوری نموده و بیشتر کار کنید.
4- در مقابل تبلیغات، داده ها و دوستانتان مقاومت کنید. قبل از آنکه مو ضوعی را با دید منتقدانه خود بررسی کنید، آن را قبول نکنید. در ضمن با حواس پرتی روانی مبارزه کنید. سعی کنبد توجه خارجی و تمرکز درونی خود را تقویت نموده و آنها را رشد دهید.
5- کارتی تهیه کنید که 5 اصل مبارزه علیه بی خیالی، مبارزه با هوسهای آنی و زودگذر، مبارزه با بیکاری، مبارزه علیه تحت تأثیر قرار گرفتن و مبارزه با حواس پرتی را در آن یادداشت کنید و هر هفته توجه خود را معطوف به اجرای صحیح یکی از این اصول نمایید.


این مطلب ادامه دارد ...

پ.ن.: اصل کتاب به زبان غیر انگلیسی (فکر کنم ایتالیایی) است.

نمايندگان، طرح اصلاح قانون نظام وظيفه را ارائه مي‌كنند. باز هم بازیهای تبلیغاتی در بحبوحه انتخابات و باز هم سوژه سربازی. اصلا چه سوژه ای دم دست تر از سربازی که درد بی درمان جوانان این مملکت بوده، هست و خواهد بود. اصلا انگار این سربازی را آفریده اند تا دستمایه کارهای سیاسی باشد. یادم از آن حکایت آمد که بیماری با خاری در زخم به نزد حکیم آمد و حکیم زخم را مرهم نهاده و خار را دوباره بر زخم گذاشته و آن را بست. شاگرد از حکیم پرسید این چه حکمتی است و حکیم گفت اگر چنین نکنم او دوباره بازنگردد.
به حافظه مان که رجوع کنیم به یاد خواهیم آورد که در اواخر مجلس ششم، اصلاح طلبان برای گریز از فرجام محتومی که داشتند دست به دامان طرحهایی نظیر همین طرح اصلاح قانون سربازی شدند که البته عمرشان کفاف نداد تا به سرانجامش رسانند و بعید می دانم اگر عمرشان هم به مجلس بود این طرح را پی می گرفتند. اخیرا و در آخرین روزهای مجلس هفتم نمایندگان فعلی هم در تلاشند تا طرح اصلاح قانون سربازی را دستاویزی قرار دهند برای به دست آوردن دل جوانان و از دلشان مهمتر، رای آنان. البته به شخصه که آب از سر بنده گذشته ولی چشمم از این مجلس هم آب نمی خورد.
حالا بیایید سعی کنیم باز هم خام این طرح شویم و فرض کنیم که این طرح به تصویب برسد. با این فرض و با توجه به تجربیاتم در این زمینه، چند نکته راجع به طرح مذکور به ذهنم می رسد که عنوان کنم:
1- گفته شده "در حقوق ماهيانه سربازان متناسب با تحصيلات و درجات بين 30 تا 50 درصد حداقل حقوق كاركنان نيروهاي مسلح تامين خواهد شد و 100 درصد حق عائله مندي مشابه نيروهاي مسلح به سربازان متاهل داده خواهد شد." حتما شوخی می کنند یا خبر ندارند که حداقل حقوق و همچنین حق عائله مندي در نیروهای مسلح چقدر زیر خط فقر مطلق را نشانه گرفته است. توصیه اکید می کنم که سربازان عزیز خیلی جوگیر نشوند چون حقوقشان تغییر چندانی نخواهد کرد!
2- گفته شده "در صورت وجود مشمول مازاد و عدم نياز دفاعي و نظامي كشور مجاز به كاهش خدمت سربازي به كمتر از دو سال خواهند بود". معلوم نیست این نمایندگان در مجلس مشغول چه کاری هستند که از اوضاع و احوال مملکت اینقدر بی خبرند و نمی دانند که مدت سربازی سالهاست که به 20 ماه کاهش یافته است. احتمالا این بی اطلاعی از همان جهت است که هر چهار سال یکبار یاد این طرح می افتند.
3- گفته شده که "مشمولی كه پس از ازدواج، همسر او معلول شده باشد مي‌تواند از معافيت سربازي استفاده كند". فردای تصویب این طرح، نمودار درصد زنان معلول جامعه، با یک پالس شدید روبرو خواهد شد!
4- و باز گفته شده که "بسيجيان مشمول به طور قانوني مي‌توانند خدمت سربازي خود را از طريق سپاه انجام دهند". مگر زبانم لال تا به حال به صورت غیرقانونی این کار را انجام می دادند؟!

5 و 6 و 7 و 8 را شما بگویید.

مي گويند کار را بايد به دست کاردان سپرد و الحق که در زمينه مديريت ورزشگاه آزادي چه به جا و صحيح انتخاب شده است اين آقاي رييس! ايشان در اظهار لطفی نسبت به باشگاه استقلال، فرموده اند:

با توجه به سردي هوا و يخ بستن لوله‌هاي آب شرب و سرويسهاي بهداشتي ورزشگاه‌آزادي، تامين آب شرب و سرويسهاي بهداشتي امكان پذير نيست.
در نامه‌اي از "علي فتح‌الله زاده" خواستيم يا زمان ديدار تيم‌هاي استقلال تهران و ملوان بندرانزلي را به تعويق بيندازد و يا ديدار را بدون تماشاگر برگزار كند.
متن کامل خبر

هنوز آن دسته گل از این جناب يادمان نرفته بود که به خاطر ايشان اعضاي کادر فني باشگاه پرسپوليس نمي توانند در سالن کنفرانس مجموعه ورزشگاه آزادي مصاحبه کنند که به سبزه نیز آراسته فرمودند.
فقط دو تا سوال دارم از اين آقا. اول اينکه چطور در سرماي منفي سي چهل درجهء مسکو، هميشه مسابقات به خوبي و خوشي برگزار مي شود ولي به محض ظهور دو تکه ابر در آسمان تهران، هر گونه فعالیت در ورزشگاه آزادي بايد کان لم یکن تلقی بشود؟ ثانيا شما که سنگ پاي گرمابه را روسفيد کرده ايد چرا اعلام نمي کنيد که تماشاگران يک آفتابه آب به همراه داشته باشند؟

پ.ن. : این هم راه حل سازمان لیگ: "تماشاگران حتي الامكان به ورزشگاه نروند!"
و این هم راه حل فیروز کریمی: "تماشاگران پس از استفاده از سرويس هاي بهداشتي منازل خود عازم ورزشگاه شوند. "
اظهار نظر بازیکنان استقلال در این باره: ما به خاطر تيم ملي بازي نکرديم!

آبی پوشان تهران و اهواز امروز در چارچوب مسابقات لیگ برتر در حالی به مصاف هم میرن که به خاطر انتقال جنجالی فیروز کریمی از اون استقلال به این استقلال، اهوازیها آماده یک پذیرایی جانانه از فیروزخان هستند. فدراسیون فوتبال هم کم باهوش نیستا، شاه حسینی رو گذاشته به عنوان ناظر ویژه بازی که شاید یه کم تماشاگر(نما)ها رو بترسونه. ولی خبر بد واسه فدراسیون اینه که شاه حسینی دیروز (اول بهمن ماه) به سی سی یو منتقل شده و از اهواز رفتن خبری نیست. در پی اعلام این خبر، از سربازان نیروی انتظامی کنار نیمکت استقلال تهران، عاجزانه تقاضا داریم به منظور حفظ سلامتی چشمشان از کنار نیمکت مذکور فاصله بگیرند چون تماشاگرنماها که فقط تو اصفهان نیستند!

پ.ن. : بازی با نتیجه 2 بر 1 به نفع تهرانیها به اتمام رسید. جا داره که از تماشاگرنماهای اهوازی تشکر بشه که فیروز کریمی را فقط با پرتاب پوست پرتقال و نشان دادن اسکناس مورد عنایت قرار دادند.

خبرگزاری مهر ۱۳۸۶/۱۰/۱۹

علی کفاشیان تنها نامزد پست ریاست فدراسیون فوتبال با اخذ اکثریت آرا مجمع عمومی به عنوان رئیس فدراسیون فوتبال انتخاب شد و مهدی تاج نیز که تنها نامزد پست نایب رئیسی اول بود با اکثریت آرا و تایید مجمع به این عنوان دست یافت.

من هیچی نمیگم. قضاوت با دوستان!

پ.ن. : رای کمیته انضباطی هم اعلام شد. سه ماه محروميت از بازی خانگی، كسر پنج امتياز و 70 میلیون تومان جریمه نقدی براي سپاهان؛ پرسپوليس هم 2 میلیون جريمه نقدی و یک بازی بدون تماشاگر.
به نظر من سپاهان واقعا حقش بود.

یه روز توی روستا برف شروع کرد به باریدن. صبح که مردم از خواب پا شدند که برند سر کاراشون دیدند اه همه جا سفید شده! گفتند بریم بیرون ببینیم اگه کوچه ها بسته است نریم سر کار! ولی هرکی میومد تو کوچه میفهمید که این برف روب ِ روستاشون چه زحمتی کشیده. کوچه ها همه باز بودند. مردم هم راه افتادند رفتند سر کار. اون روز تا عصر همینجور داشت برف میومد. نونوا و قصاب و ... همه غصه شون این بود که چه جوری برگردند خونه، حتما این دفعه دیگه کوچه ها پر برف شده! اما غافل از اینکه اون برف روب، از صبح نذاشته یه دونه برف هم رو زمین بمونه. همه راحت رفتند خونه هاشون و دعا به جون برف روب کردند. کدخدای ده که دیده بود مردم از این برف روب خیلی خوششون اومده حسودیش شد. واسه اینکه یه کاری کرده باشه گفت چون فردا برف قراره بیاد هیچکی لازم نیست بره سرکار.
صبح فردا که مردم از خواب پا شدند دیدند هوا آفتابیه! واسه کدخدا خوب که نشد هیچ کلی هم بد شد! تازه کدخدا یه دسته گل دیگه هم آب داده بود اونم این که پاک کردن برف جاده های روستا رو که وظیفه اش بوده انجام نداده بود! اون بندگان خدایی هم که داشتند میومدند روستا، گاریهاشون تو راه گیر کرده بود مجبور شده بودند شب رو توی مسجدی که بین راه بود بخوابند.
تازه مردم روستا هم شب رو تو سرما گذروندند چون میگن هیزم کم اومده! مردم روستا هم اعتراض کردند گفتند که ما که تو جنگل زندگی می کنیم چرا باید هیزم نداشته باشیم؟ البته این اعتراضشون رو یواشکی گفتند که کدخدا نشنوه!

پ.ن. : اول نوشته بودم "برف پارو کن" ولی دیدم "برف روب" قشنگتره ویرایشش کردم. بیسوادی و هزار دردسر!

اگر دقت کرده باشید چند وقتی است که پروژه تخریب دولت در بین اصولگرایان کلید خورده. اول برنامه نود با حضور صفایی فراهانی که با تایید ضرغامی پخش شد که رییس دولت را متهم به دخالت در امور فدراسیون فوتبال نمود؛ بعد سخنرانی قالیباف در دانشگاه تربيت مدرس که طی آن به انتقاد شدید از دولت پرداخت و سپس رئیس پلیس امنیت اجتماعی که طرح مبارزه با بد حجابی را دستور مستقیم دولت عنوان کرد. جالب آنکه سایتهای خبری وابسته به اصولگرایان نیز که تا پیش از این، حمایت گسترده ای از دولت داشتند تمام اخبار مذکور را با آب و تاب فراوان نقل می کنند.
به نظر می رسد اصولگرایان پروژه عبور از احمدی نژاد را آغار کرده اند. خلاصه اگر سال 88 کاندیدای ریاست جمهوری اصولگرایان کس دیگری بود تعجب نکنید و هیچ بعید نیست که بعد از انتخابات 88 احمدی نژاد را در صف اصلاح طلبان ببینیم.
نظر شما چیه؟

86/09/12
خبر راديو: پارسال در يک آتش سوزي در مدرسه اي در شيراز چند تن از دانش آموزان زخمي شدند!
-آخي! يه جوري به اينها (+16) ميگه زخمي، انگار چاقو دستشونو بريده يه کم اوف شدند!

14/09/86
فيفا : علي آبادي نمي تواند رييس فدراسيون فوتبال ايران شود
-فيفا جون مثل اینکه نمی فهمیا! آخه ریاست سازمان تربیت بدنی مگه پست سیاسیه؟! لااقل تو ایران که نیست!

17/09/86
16 آژانس جاسوسی آمریکا: ايران بر خلاف آنچه كه دولت واشنگتن ادعا كرده است، چندان به توسعه برنامه سلاح اتمي علاقه نشان نمي دهد.
-آمریکا یه پشت پا انداخته، حالا منتظر باشیم ببینیم به خودش انداخته یا به ما!

17/09/86
پور محمدي در دانشگاه تهران: قبل از سهمیه بندی بنزين يكي از نقاط فشار آمريكا به ايران بود.
-بعد از سهمیه بندی یکی از نقاط فشار ما به ملت شده است!

دیگه داره سیاسی میشه بسه دیگه

اینکه پس از مدتها می نویسم به خاطر اتفاق بزرگیه که افتاده، اونم دریافت کارت پایان خدمته!
تا به حال نوشیدن آبی که نمک و شکر رو با هم درش قاطی کرده باشند امتحان کردید؟ هیچ لذتی نداره و اصلا شیرینیش رو احساس نمیکنید. حالا این شده حکایت ترکیب شیرینی پایان خدمت من و تلخی نبود مادری که همیشه آرزوی چنین روزی رو داشت.
از این غم بزرگ که بگذریم، اون حس آزادی بعد از گرفتن کارت، احساس خارج از وصفیه که هیچوقت تو زندگی تجربه نکرده بودم!
شاید باورتون نشه ولی وقتی از در پادگان میومدم بیرون مثل فیلمهایی که در بزرگ زندان رو باز می کنند و یه زندانی میاد بیرون و آفتاب میخوره تو صورتش، دقیقا همون حس آزادی رو داشتم. نکته ای که جالبتر بود اینکه تمام سختیهای این دو سال با یه خواب راحت فراموش میشه و وقتی از خواب پا میشی تمام اون سختیها تبدیل به یه خاطره شدند مثل همه خاطره های دیگه.
ضمنا اندر تفاوت میان اونهایی که کارت پایان خدمت گرفتند و اونهایی که کارت معافیت گرفتند این شعر به ذهنم رسید:
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد
و چه خوشتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد

پ.ن. : به خاطر اینکه سایت Blogger مسدود شده و کامنت گذاشتن میسر نبود مجبور شدم برای کامنت کردن از سایت HaloScan کمک بگیرم. بنابراین از دوستانی که کامنتهای قبلیشون پاک شده عذرخواهی میکنم.


و چه زود رفت آنکه دوست داشتیم از همه بیشتر بماند

اصلا دل و دماغ اینکه یه مثنوی هفتاد من برای این آماده باش بنویسم ندارم و فقط به یک جمله بسنده میکنم:
آماده باش عید = 10 * آماده باش انتخابات
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!

آقاجون دروغ نگو! واسه چي هي دروغ ميگي، کار ديگران رو هم خراب ميکني، ها؟!
بعضي وقتها بعضي جاها بعضي آدمها، انقدر دروغ سرهم میکنن که اگه يکي هم راست بگه، هيچ کس باورش نشه.
امروز از بيمارستان ناجا دارم ميام. به دکتره ميگم پاشنه پاهام وقتي سرپا وايميسم تير ميکشه. عکس راديولوژي رو نگاه ميکنه و با حالتی مثل پوآرو بعد از اینکه میفهمید کدوم شاهد دروغ میگفته ميگه "تو چيزيت نيست، برات مسکن مينويسم". من هم تنها جوابي که ميتونستم بدم لبخندي بود از سر تحقير!
البته بنده خدا دکتره هم بی تقصیر بود. چون به خاطر گرفتن معافیت پزشکی، اونقدر آدم از این در با یه تریلی دروغ اومده و رفته بودند که حرف هیچ کسی رو نشه باور کرد! خیلی هاشون رو خودم تو اون چند روز پشت در مطب دیدم.
تو لحظاتی که از بیمارستان با دستانی درازتر از پا برمیگشتم این دعای داریوش، پادشاه هخامنش تو گوشم بدجوری زنگ میزد: "اهورا مزدا کشور ایران را از دشمن، خشکسالی و دروغ بدور دارد".

ای آقای قالیباف! ای اونی که من فکر میکنم شهردار خوبیه! این کارا چیه تو با خودش میکنی؟
چند وقت پیش از روی تقاطع رسالت با بزرگراه امام علی که رد میشدی میدی یه شمارنده بزرگ، روز 22 بهمن رو نشون میده. چند روز مونده به 22 بهمن اومدن یه نوشته گذاشتن جای شمارنده و نوشتن که این پل در روز ولادت امام کاظم(ع) افتتاح خواهد شد. مردم هم که نمیدونستن روز ولادت کی هستش، پیش خودشون میگفتن حتما همون 22 بهمنه دیگه!!
به خاطر همین صدای کسی درنمیومد! ولی غافل از اینکه ولادت روز 6 اسفنده! به عبارتی 14 روز بعد از ضرب الاجل قبلی! کلک خوبیه. نه؟
آخه بدبختی اینجاست که 6 اسفند هم گذشت ولی هنوز کارگران مشغول کارند.

چند روز پيش ضرغامي يه فيلم پخش کرد که موسيقي تيتراژش آهنگ زيباي "اي ايران" بود. اما حيف و صد حيف که از اون زيبايي نمي تونستي چيزي حس کني چون اين آهنگ به طور مغرضانه اي با دور تند پخش شد و به سختي ميشد صداي استاد بنان را تشخيص داد.
يه توصيه به ضرغامي دارم، اونم اينکه اگه اينجور آهنگها پخش نشه مردم صد سال ديگه هم يادشون نمي افته! ولي اگه پخش ميکنيد لااقل درست پخش کنيد. براي اينکه يه همچين توهيني به جامعه موسيقي نشه خيلي راحت ميشد آهنگ تيتراژ رو سانسور کرد!!

شام رو ساعت 10:30 به زور دادند به خوردمون، چون ميخواستن راي شماري رو شروع کنند. يکي نبود بگه بابا ما تازه ناهار خورديم! بعد از صرف شام صندوقها رو با کلي تشريفات باز کردند.
شمارش عددي آرا نشون ميداد که هيچ يک از برگهاي راي از شعبه خارج نشده و همه رايها رو انداخته بودند تو صندوق. اصولا ايرانيها کارهاي غير مترقبه زياد انجام ميدن!
داخل هر صندوق حدود 450 راي بود و به نظر ميرسيد شمارش زود تموم بشه! ولي زهي خيال باطل! با اين وضعيت که خانومها ميشمردن حالا حالاها مهمون بوديم (چه مته اي به خشخاش ميذاشتن).
اون دوتا دوستمون که همون اول رفتند خوابيدند. ولي من چون تا حالا شمارش راي نديده بودم برام جالب بود، به خاطر همين نشستم به تماشا. حدوداي ساعت 1 نصفه شب بود که ديگه خوابم گرفت. منم رفتم گرفتم خوابيدم. ناگفته نماند که ما بايد موقع راي شماري حتما بيدار مي بوديم ولي خوب کي به کي بود!
برخلاف شب قبل جام ساکت و دنج بود و تنها نگرانيم اسلحه بود که بايد مراقبش مي بودم که اين نگراني هم با فرورفتن به خواب خود به خود حل شد. خواب هفت تا سرباز رو داشتم ميديدم که با صداي باز شدن در از خواب پريدم. ناظر شهرداري بود. گفت شمارش صندوق خبرگان تموم شده و بايد برم زير صورتجلسه رو امضا کنم.
فکر کنم ساعت 5:30 صبح بود. با چشماني پف کرده رفتم زير برگه رو امضا کردم. به نظر ميومد که همچنان با وسواس شمارش کرده بودن چون خيلي طول کشيده بود. خدا به داد برسه، تازه بايد رايهاي مياندوره اي مجلس رو ميشمردند. رفتم باز خوابيدم. اين بار موقع صبحونه بيدارم کردن. اون دوتا شخصيت معروف هم بيدار شده بودن. با هم صبحونه مفصلي زديم تو رگ البته با چاشني غرغرهاي دوستان که نسبت به کندي شمارش اعتراض داشتند.
چند ساعت آخر هم رفتيم بالاسر شمارنده ها تا اينکه بالاخره ساعت 12:00 سر و ته قضيه هم اومد. صندوقها دوباره پلمب شد. زنگ زدند يه ميني بوس از سايت اومد صندوقها رو ببره. اين وسط خيلي خوش به حال دانش آموزها و معلم ها شده بود چون مدرسه اون روز تعطيل بود.
در حاليکه اسلحه رو به حالت هجومي رو دوشم انداخته بودم (لوله تفنگ به جلو و دست کنار ماشه، آماده شليک، دقيقا مثل حالتي که اسير داري مي بري) صندوق رو تا سايت اسکورت کردم. تازه اونجا مشخص شد که خانومها با اون همه دقتي که به خرج داده بودن بازهم تو جمع و تفريق اشتباه کردن. به ما چه! ما که نشمرده بوديم. به ما گفتند بريد. يه ماشين دادند که ما رو تا کلانتري ببره. وسط راه يکي از خانومها زنگ زد و گفت يکي از مهرها گم شده و بايد برگرديد(واااااااااي). ولي خوب سرگروه زيربار نرفت و گفت ميريم کلانتري.
اسلحه ام رو تحويل کلانتري دادم و بدو سمت خونه. وقتي رسيدم خونه ساعت حدودا يک بعد از ظهر بود. رفتم تو رختخواب، وقتي پاشدم ساعت حوالي 21:00 بود. از زور گشنگي بيدار شده بودم. يه چيزي خوردم و باز تا صبح فردا لالا...
ديگه ادامه ندارد.

یه چند وقتیه که ننوشتم. خودمم موندم توش که چه جور تمومش کنم! شده مثل این سریالهای کشدار آبکی خودمون! و سرانجام کار، عزم بر آن شد که تیتروار بنگاریم. اینم ریز اتفاقهای جالبی که اون روز افتاد و من یادم مونده:
- از اول صبح تا آخر شب همینجور بازرسهای رنگ و وارنگ بود که میومد: بازرس شورای نگهبان، بازرس وزارت کشور، بازرس فرمانداری، بازرس شهرداری و از همه خطرناکتر - البته برای من - بازرس حفاظت نیروی انتظامی!
- همونجور که پیش بینی کرده بودم تعداد شرکت کنندگان ارتباط مستقیمی با حضور من دم در داشت! منم ...!
- ناهار ساعت 6 بعد از ظهر رسید! 30 هزار پرس غذا رو به یه جا سفارش داده بودند! حالا چراشو عاقلان بهتر میدونن!
- یه کوچولویی موقع رفتن، دوید اومد طرف منو گفت :"بیا این سیب رو بگیر! منم دوس دارم پلیس بشم! خداحافظ آقا پلیسه!" منم تو دلم گفتم آدم وقتی بزرگ میشه تازه میفهمه تو بچگیهاش چه آرزوهای کوچیکی داشته!!
- یه مادری با دخترش اصرار داشت حتما رای بده! وقتی که برگ رایها رو گرفت هر سه تاشو صاف رفت سفید انداخت تو صندوق! گفت بچه ام شناسنامه اش باید مهر داشته باشه!
- یه آقایی بیش از دو ساعت تو اون لیستها دنبال اسم میگشت!
- این مردم ما هم بله! بابا اگه از سر صبح بیاید رای بدید چی میشه؟ آخر وقت مجبور شدم مردمی رو که جلوی در ازدحام کرده بودن به صف کنم (البته معلوم بود که ترسشون از من نیست بلکه از اون اسلحه است).
- یه بار ما یه خبطی کردیم، یکی پرسید کد فلانی رو تو لیست پیدا نمی کنم، ما هم رفتیم تو لیست نشونش دادیم. این ناظر شورای نگهبان گیر داده بود که این ناجاییها دارند به مردم میگن به کی رای بدند. خدا رو شکر به خیر گذشت!
- نزدیکای آخر رای گیری یه آقایی اومد تو که رای بده. انقدر لفتش داد که دیگه ما در رو بستیم و همه مون داشتیم تماشاش میکردیم بلکه از رو بره ولی خم به ابرو نیاورد.
- همه رفتند! آخیش! نه! یکی داره در رو میشکنه! از لای در گفت که کارگر کارخونه است. خانومش رو برده بوده بیمارستان و الان رسیده. شناسنامه اش هم اگه مهر نداشته باشه اخراج میشه! انقدر به این ناظرها التماس کرد تا بالاخره رای داد!
- نوبت به رای دادن بروبچ ناجا رسید. اون دو تا که گفتن رای نمیدیم. منم گفتم شناسنامه ندارم!
...
انقدر اتفاق جور واجور افتاد تو اون 10-12 ساعت که خیلیهاش الان تو ذهنم نیست ولی در کل، رای گیری خیلی خوش گذشت. راستی تا یادم نرفته بگم که بازرس حفاظت هم یه خودکار خوشگل بهم داد.
ادامه دارد ...

اين سرهنگه که داشت ميومد، مسئول سرکشي به عوامل نيروي انتظامي بود تا مرتکب تخلفي نشن يه موقع! مثلا اينکه حتما يکي - که من باشم - بايد هميشه دم در پست بده! البته قبلا ايشون رو زيارت کرده بوديم. هموني بود که با اتوبوس ما رو آورد سر صندوق. از معدود افراد کلانتري بود که با آدم مثل آدم برخورد ميکرد. با يه سلام و خسته نباشيد اومد و رفت تو و صاف هم رفت تو اون اتاق دود پيش اون دوتا کادري.
چند دقيقه اي از ورود سرهنگ نگذشته بود که بساط صبحونه آماده شد. عجب خرشانسي بود اين سرهنگه! صبحونه رو بردن تو اتاق واسه شون. منم که اصلا اين بيرون سردم نبود و اصلا چايي دلم نميخواست اصلا تو دلم فحش نميدادم! تو همين غرغرها و نق نق کردن ها غرق بودم که ديدم سرگروه اومد گفت من وايميسم تو برو صبحونه بخور. دو تا شاخ چيه چهارتا شاخ درآوردم. چه بچه خوبي شده بود!
تا رفتم تو اتاق، سرهنگ گفت "تو که اون بيرون وايساده بودي من اصلا صبحونه از گلوم پايين نميرفت گفتم اين بنده خدا تو سرماست و ما اينجا راحت نشستيم". بفرما نگفتم اين سرهنگ آدم خوبي بود! شما هم فهميديد که سرگروه چرا اونقدر مهربون شده بود؟ طي صبحونه سرهنگ از اين آرمهايي که زده بود رو سينه اش و من نميدونستم معنيشون چيه حرف زد.
سرهنگ طي صحبتهاش يه گريز هم زد به اون سرهنگ خوش اخلاقه. هموني که با اون سينه داغونش هي سيگار دود ميکرد. گفت که اون به همه گفته که تو جنگ شيميايي شده و به اين روز افتاده ولي عمرا جانباز شيميايي نيست و خدا بهتر ميدونه که چرا حنجره و سينه اش اينقدر داغون شده! سرهنگ موقع رفتن هم گفت که هر از چندگاهي دم در وايسم چون اگه يه موقع مامور حفاظت بياد برام گرون تموم ميشه. من هم بعد از تشکر ازش خداحافظي کردم و چون قطعا حالا حالاها از بازرس خبري نميشد اومدم روي صندلي کنار اجاق لم دادم.
تا ساعت سه چهار بعدازظهر، پرنده پر نميزد. به جرات ميتونم بگم همون ده پونزده نفري هم که اومده بودن ميانگين سنيشون بالاي 50 سال بود. لابلاي اين پير پاتالها يه دختر کوچولو بود که اونم به انتخابات علاقه فراووني داشت. فکر کنم تا آخر وقت چهار يا پنج بار آدمهاي مختلف رو آورد پاي صندق، بابا، مامان، خواهر، برادر، خلاصه اينکه راي جمع ميکرد چه جور!
ادامه داستان رو نميخوام بگم چون قصد دارم تو قسمت بعدي همینطور ییهو داستان رو برسونم به شمارش آرا. خوشحال باشيد قسمت بعدي دوساعتيه!

اجازه بدید یکی دو ساعت برگردیم عقب. ساعت نزدیکهای 8:30 بود چیزی از اومدن ما نگذشته بود که دیدم دارن در میزنن! در رو باز کردم. دو تا مرد بودن که میخواستن بیان رای بدند! ولی انصافا رای دادن اصلا به گروه خونیشون نمیخورد! احتمالا اومده بودند اول صبح رای بدند کسی نفهمه! گفتم صندوق ساعت 9 باز میشه! اونام گفتن ما میریم 9 برمیگردیم ولی تا اونجا که یادمه 9 شب برگشتن!
سر ساعت 9 یه پیرزن که خیلی هم سنش بالا به نظر میرسید - از اینایی که یه دستشون به عصاست و دست دیگه شون رو میزنن پشت کمرشون - با اصرار اومد تو که چی، میخوام رای بدم. مادرجان برو ساعت 10 بیا شعبه هنوز آماده رای گیری نیست! آخه گفتن ساعت 9. ولی هنوز صندوقها آماده نیست! من با این اوضام نمیتونم برم دوباره بیام. پس بشین همینجا تا آماده بشه.
از سر فضولی پرسیدیم حالا واسه چی میخوای رای بدی. گفت میخوام شناسنامه ام مهر داشته باشه! آقا ما رو میگی، جلو خنده مون رو نمیتونستیم بگیریم! خدا رو شکر بنده خدا چشماش ضعیف بود و نیشخندهای ما رو نمیدید. آخه اونایی که برای مهر شناسنامه رای میدن، واسه اینکه بتونن بدون مشکل برن سر کار میان پای صندوق! به قول سرگروه که میگفت بابا تو که صدای کلنگهای گورت به گوش میرسه دیگه واسه چی.
بالاخره پس از اعلام آمادگی برای اخذ آرا از جانب جماعت نسوان - که فکر کنم سرجمع با ناظرین 12 نفر بودن - همین مادربزرگ رو با سلام و صلوات بردن واسه پرکردن مشخصات و دادن رای اول. پیرزنه برگهای رای رو که گرفت گفت ننه من سواد ندارم این رای ها رو برام پر کنید. جالب اینجا بود که هیچکدوم از عوامل حق این کارو نداشتند و یکی از بیرون باید اینکارو براش میکرد. برگه های رای رو هم نمیتونست از شعبه حارج کنه. هیچ احدالناسی هم اون موقع تو شعبه نبود که براش رای پر کنه! تقصیر خودشه که زود اومده بود.
علما فکرشونو گذاشتن رو هم و گفتن برو یکی رو بیار برات پرکنه ما شناسنامه و برگ رایها رو برات نگه میداریم. حیف اون همه صلوات که برای پاقدمش فرستادن. طفلی آخرش هم نتونست رای بده. با ناراحتی هرچه تمامتر صندوق رو ترک کرد. باز تا اونجا که ذهنم یاری میکنه ایشون هم آخر وقت برگشت.
منم دیگه از کنار آتیش پا شدم برم ببینم دم در چه خبره! یه موقع اگه بازرس نیرو انتظامی میومد و میدید من نشستم تو، کلی دردسر درست میشد برام. تا رفتم دم در دیدم اون سرهنگه که مسئول بازرسی بود داره میاد
ادامه دارد ...

در مدرسه رو دق الباب کرديم. يه خانومه 40-50 ساله چادري که از همون نگاه اول مشخص بود که مدير مدرسه است در رو باز کرد! ياد دوران ابتدايي افتادم. اون موقعها چقدر از اين مدير و ناظمهاي اين شکلي ميترسيديم. بعد از بررسي حکم اجازه داد بريم تو.
پامون رو از در تو نذاشته بوديم که يه خانوم چادري ديگه اومد خودش رو معرفي کرد. "من ناظر شوراي نگهبان هستم! ميتونم حکمتون رو ببينم؟" اخماي سرگروه رفت تو هم و با اکراه حکم رو دوباره آورد بيرون و نشونش داد! خانومه حکم رو یه ورانداز کرد و پسش داد. بعد با لحنی که معلوم بود هنوز متوجه نشده سرگروه کیه پرسید: "رتبه هاتون بر اساس درجه است دیگه؟" اون دوتا کادری بنده خدا یه کم سرخ و سفید شدن و من مجبور شدم بگم نه! با اشاره به همونی که حکم دستش بود گفتم سرگروه ایشونن!
بعد از تذکرات صد تا یه غاز اون خانومه به سرگروهمون، رفتیم کنار آتیش، خودمون رو گرم کنیم. آتیش که میگم یه اجاق گاز گنده - از این چهارپایه ها که حلیم نذری بار میذارن روش - گوشه راهرو روشن بود! عجب گرمایی میداد! ولی خوب من باید یه ساعت دیگه میرفتم دم در تو اون سرما پست میدادم! به خاطر همین زیاد نمی چسبید!
میز و صندلی ها رو اول چیده بودن تو راهرو! راهرو هم تنگ و باریک. معلوم نبود اون بدبختهایی که میخواستن رای بدن چه جوری باید رای میدادن. به این میگن رای دادن با اعمال شاقه! خلاصه اولین اعتراضمون رو اعلام کردیم. گفتیم که صندوقها رو ببرن تو یکی از اتاقها تا مردم راحت تو راهرو رایشون رو بنویسن.
این دوتا کادری عزیز هم که با من بودند معلوم بود اهل دودند و از اینکه همه مسئولین رای گیری خانوم بودند خیلی ناراحت بودن سریعا یه نقشه کشیدن و اجراش کردند. آدمها اگه واسه انجام کارهای خوب اینقدر خوب نقشه میکشدند چی میشد؟! خانوم مدیر رو صدا کردن - البته ایشون نماینده فرماندار بودند پای صندوق - بهش گفتن کلید یکی از اتاقها رو میخوایم. خانوم مدیر هم گفت واسه چی. سرگروه گفت واسه اینکه اگه اتفاقی افتاد سریع صندوقها رو بندازیم اون تو و قفلش کنیم. بیچاره خانومه هم مجبور یه کلید بهشون بده! فکر میکرد لابد خبریه! من و شما هم که اصلا نفهمیدیم اون اتاق واسه چیه.
در همین حین که اونا داشتن اتاق رو از نظر استراتژیک برای سیگار دود کردن وارسی میکردند مستخدم مدرسه اومد سمت من و بعد از سلام علیک گفت : شما با این درجه چرا اسلحه رو دوشتونه؟ گفتم چطور مگه؟ گفت آخه این اسلحه مال اونایی که باید دم در پست بدند! گفتم آره. گفت آخه اون دوتا درجه شون پایین تره! منم در جواب فقط سری به علامت تاسف تکون دادم. اونم خودش تا آخر خط خوند. لااقل خوبیش این بود که اگر چه تو نیروی انتظامی آیین نامه اجرا نمیشد ولی مردم اینو خوب درک میکردن که در اصل باید چه شکلی می بوده!
ساعت از نه صبح که شروع رسمی انتخابات بود گذشته بود ولی هیچی سرجاش نبود. تازه داشتن لیست کاندیداها رو میچسبوندن به دیوارها. ماشالله خدا زیادشون کنه این نامزدهای شورای شهر نزدیک 2000 نفر بودن. همه دیوارها رو پر کرده بودن. حوالی ساعت 10 بود که در رو باز کردیم! البته قبلش چند نفر در رو از پاشنه درآورده بودن که داستانش رو تو قسمت بعدی میگم.
ادامه دارد ...

اسلحه رو که گرفتيم بايد دنبال دو نفر ديگه گروه ميگشتيم. رفتم تو ليست نگاه کردم. هر گروه دو تا کادري داشت يه وظيفه. اسم دوتا کادري گروه رو پيدا کردم، دوتا استوار دو بودند! آخر عمري بايد از چند درجه پايينتر ازخودمون دستور ميگرفتيم! اينم از شاهکارهاي نيروي انتظامي!
ميدونيد روش پيدا کردن دو نفر در بين 300 نفر اونم تو اون شلوغي چه شکليه؟ شما رو نميدونم تو اين موقعيت چيکار ميکرديد ولي ما همه شروع کرديم داد زدن! حالا مگه صدا به صدا ميرسه!؟ هر کي شانس مياورد و يارش رو پيدا ميکرد ديگه داد نميزد به اين ترتيب صدا کمتر ميشد!
به هر زور و زحمت و گلو پاره شدني بود يکيشون رو پيدا کردم. اونم گفت که اون يکي رفيقشه! پس نيازي به داد زدن مجدد نبود. اين دوستمون وقتي منو ديد يه کم جا خورد! معلوم بود از اين از اينکه يه افسر وظيفه بهش افتاده بود شاکي بود. خوب بالاخره هرچي باشه روش نمي شد به من امر و نهي کنه!
حالا هي بشين تا بيان بگن اتوبوس حاضره! در اين مدت هم با بچه به گپ و گفت پرداختيم و به صداي قاروقور شکم و فحش و فضيحتهايي که افسر کلانتري به اون دوتا بازداشتي نثار ميکرد توجه شاياني داشتيم و صحبتهامون حول اين محورهاي حياتي ميچرخيد. کم کم داشت چرتمون ميگرفت که با صداي داد و بيداد و چک و لقد همون افسره که داشت اون دوتا مجرم رو هدايت ميکرد چرتمون پريد.
بالاخره پس از کلي معطلي گفتند اتوبوسها حاضرند. رفتيم سوار شديم. گفتند اشتباه سوار شديد اين اتوبوس شما نيست، بدويد دنبال اوني که داره ميره! ما هم حالا ندو کي بدو، از پشت سر دوباره داد زدند نه اون اتوبوس شما نيست همينه!! با سگرمه هاي تو هم و غرغرکنان برگشتيم سوار شديم! اتوبوس راه افتاد و هر چند صد متر يه گروه رو پياده ميکرد. همه دوست داشتند تو محله ارمني ها که کمتر راي ميدن پياده بشن چون شمارشش زودتر تموم ميشد و خيلي زود ميرفتي خونه.
يه چند گروهي تو اين مدارس ارامنه پياده شدن ولي از اسم مدرسه ما مشخص بود که محله شون اصلا ارمني نيستن( اسم مدرسه محفوظ است!!) واويلا! کي بشمره اون همه راي رو؟! کلي مسجد و مدرسه رد کرديم تا نوبت به ما رسيد! پريديم پايين. سر کوچه يه کبابي بود که رو شيشه اش زده بود حليم موجود است. کلي حال کرديم. رفتيم تو. مغازه داره اولش کپ کرد سه تا مامور، منم که يه اسلحه رو دوشم بود. خيس عرق شده بود، معلوم بود ريگي به کفششه. ولي تا گفتيم "حليم کاسه اي چند؟" يه نفس راحت کشيد و گفت قابل شما رو نداره!
نفري يه کاسه حليم زديم تو رگ! موقع رفتن از صاحب مغازه آدرس مدرسه رو پرسيديم، گفت تو همين کوچه بغليه. موقعيت مدرسه خيلي با حال بود. تو يه کوچه پرت بود و ديوار مدرسه هم نسبت به ديوارهاي ديگه کوچه دو سه متر تورفتگي داشت. يعني اگه کسي قبلا نميدونست اونجا مدرسه است عمرا از سر کوچه نميتونست وجود مدرسه رو درک کنه! اين يعني ميزان راي در صندوق ما خيلي پايين خواهد بود!
ادامه دارد ...

اينقدر نيومدم آپديت کنم که خودم هم مجبور شدم يه دور پستهاي قبلي رو بخونم ببينم جريان از چه قرار بود؟ انفلوانزاست و هزار دردسر! شما ببخشيد
چشمام گرم خواب بود که بيدارباش رو زدند "برپا! برپا! کسي خواب نباشه! پاشو مگه با تو نيستم! دوباره گرفت خوابيد پاشو بينم! اسمشو بنويس بازداشت! برپا برپا ...". به خودم که اومدم يه نظر به ساعت انداختم، ساعت 4 صبح بود.
" جناب سروان چيکار کنيم حالا؟ پاشيد بريد اسلحه بگيريد. از کجا؟ تو کلانتري." خوب ديگه تکليف معلوم بود بايد تو اون تاريکي و سوز سرما پا ميشديم ميرفتيم کلانتري. پوتينها رو تو اون شلوغي به زور و زحمت پا کرديم و رفتيم.
تو راهروهاي کلانتري ازدحام کرديم! گفتند وايسيد احکامتون که امضا شد و گروهاتون مشخص شد بريد اسلحه بگيريد. ما هم وايساديم. هي وايساديم. انقدر وايساديم تا بالاخره ليستها و کوبيدند به ديوار. ياد اون قديما که دور ليست نمرات جمع ميشديم به خير. اينبار هم اسم هر کي تو ليست نبود خداحافظ. ولي خيلي طول نکشيد اسمم رو پيدا کردم. باز يه سريها معاف شدند! اي بخشکي شانس!
دست از پا درازتر اومدم وايسادم تو صف اسلحه! کلي هم تو صف وايساديم. ديگه داشتم از حال ميرفتم. گرسنه و تشنه ما رو کلي سرپا نگه داشته بودند. داشتيم ميرسيديم اول صف که چندتا از عقل کلها جمع شديم يه جا و فکرامون رو ريختيم رو هم.به اين نتيجه رسيديم که با توجه به کثرت نفرات، ممکنه تو کلانتري به اندازه کافي اسلحه نباشه و به نفرات آخر اسلحه نميرسه. اسلحه که بهت نرسه کلي جلو ميفتي چون آخر انتخابات نيازي نيست بکوبي بياي کلانتري براي تحويل اسلحه. همچنين زحمت حمل اسلحه رو هم نداشتي.
از صف اومديم بيرون رفتيم نشستيم يه گوشه اي به تماشاي بقيه. حالا توي اين هير و وير دو تا بدبخت رو کت بسته آوردند تو کلانتري! بندگان خدا با ديدن اون همه آدم مسلح رنگ از روشون پريده بود. لابد فکر ميکردند ميخوان اونا رو بدن دست جوخه اعدام!! حداقلش اين بود که از فرار کردن نااميد بودند. افسره کلي با مهرباني خاص نيروي انتظامي باهاشون صحبت ميکرد. تازه ميشد فهميد که اينا، سربازها رو همرديف کيا ميدونن که با سربازها هم اينجوري صحبت ميکنن.
در حالي که حواسمون به اون سرهنگ خوش اخلاقه هم بود که انگار نافشو با سيگار بريده بودند، ميديم که صف داره تموم ميشه ولي از تموم شدن اسلحه خبري نبود! يه خسته نباشيد به خودمون و فکرمون و شانسمون گفتيم و رفتيم يه کلاشينکف با خشاب پر تحويل گرفتيم. درسته که حملش سخت به نظر ميرسيد ولي يه حس قدرت عجيبي رو در آدم زنده ميکرد!

بابا عجله کار شيطونه! ديروز قول دادم که عکسهايي از اون شبستان مخوف رو براتون بيارم ولي متاسفانه با مراجعه به اون دوست عزيز متوجه شدم که عکسها رو پاک کرده! ميگفت ترسيدم دردسر بشه برام. بگذريم، کجا بوديم؟
به زور زير پتو خودمون رو جا کرده بوديم ولي هنوز خاموشي نزده بودند و سر و صدا هم که تا دلت بخواد، پس خواب فعلا تعطيل بود. هي زورکي چشما رو ميبستيم و ميزديم به بيخيالي ولي اصلا و ابدا! يه خورده که گذشت يه بوي ناجور ديگه به بوهاي قبلي اضافه شد. اي بي تربيتا! منظورم اون نبود. چند تا از دوستان داشتند يواشکي سيگار دود ميکردند.
زير لب غرغر ميکرديم ولي چون مطمئن بوديم که اگه بخوايم اعتراض کنيم تو این اوضاع دعوا ميشه، بيخيالش شديم. من که حال و حوصله دماغ شکسته نداشتم.
بعد از این که کم کم سکوت حکمفرما شد جناب سروان کلانتری چراغها رو خاموش کرد. اونایی که خوابگاهی بودند میدوند در چنین لحظه ای چه اتفاقی میفته! جیغ، داد، هوار، نعره ... خلاصه راحتتون کنم، باغ وحش دیگه! از هرکی یه صدایی درمیومد مخصوصا سربازها که میخواستند کادریها رو اذیت کنن بیشتر سروصدا میکردن، هیچی هم که معلوم نبود، مچ هیچکی رو نمیشد گرفت!
جناب سروان دوید چراغها رو روشن کرد و هرچی لایق خودش بود بار بچه ها کرد: "وحشیها خجالت بکشید مگه آدم نیستید کپه مرگتون رو بزارید بیشعورا و ..."! همه ساکت شدند حالا مرد میخواست که نطق بکشه!
چراغها رو دوباره خاموش کرد. و خوب اونایی که خوابگاهی بودند میدوند در چنین لحظه ای چه اتفاقی میفته! باغ وحش دوباره براه بود! دیگه سروان به خودش زحمت نداد که چراغها روشن کنه! معلوم نبود تو اون تاریکی کجا دررفت. این دفه یه سری از کادریها شاکی شدند. از همون خزعبلاتی که همشون بلدند درفشانی کردند! اینبار دیگه انصافا حق داشتند، بندگان خدا میدونستند فردا صبح خیلی زود باید بیدار بشن.
در همین گیر و دار بود که یکیشون اومد وایساد کنار خط مرزی سربازا و داد و بیداد که "لال شید بزارید بخوابیم". یکی از ستوانهای تیم وظیفه بسیار به موقع گفت "درجه ات رو بگو بخندیم" و به یکباره انفجار بخش سربازا! حالا نخند کی بخند. محض اطلاع بگم اکثر کادریها درجه شون از افسران وظیفه پایین تره ولی خوب "همه پرسنل برابرند و بعضیها برابرترند!"
بعد از اینکه اون کادری با بیل خاموش شد اوضاع کم کم آروم شد ولی کادریها هی تهدید میکردند که فردا حال سربازا رو میگیرن! محیط که ساکت شد کم کم یاد یه معضلات دیگه مثل کمبود اکسیژن میفتادی ولی اینو دیگه نمیشد کاری کرد، اشهدمون رو خوندیم و خوابیدیم. بماند که من اون شب n بار بیدار شدم. یا بغلیها پهلو به پهلو میشدند یا شست پام میرفت تو چش پایینی ها یا ...
عجب شب سختی بود من که سرجمع 3-4 ساعت بیشتر نتونستم بخوابم بقیه رو نمیدونم...

غذا که تموم شد اصلا به روي خودشون نياوردند و گفتند که پرسنل مي تونند تا ساعت 6 بيرون باشند و برگردند. ما هم که چاره اي نميديم، به اتفاق دوستان زديم بيرون تا يه لقمه نون گير بياريم تا تو اين وانفسا لااقل از گشنگي نميريم. جاتون خالي 6 نفري رفتيم ساندويچ خريديم و کنار جدول پياده رو نشستيم خورديم. از قيافه کسايي که رد ميشدند ميشد خوند که ميگن اين دهاتيها ديگه از کجا اومدن؟ ولي ما اصلا ککمون نميگزيد چون ميدونستيم اونها بي تقصيرن و ما هم اگه جاي اونا بوديم همين فکرو ميکرديم.
ساندويچ رو که زديم تو رگ، رفتيم که تا ساعت 6 خيابونها رو متر کنيم لااقل اين بيرون هرچي نداشت اکسيژن داشت. اين متر کردن تا ساعت 8 ادامه داشت چون تا ميخواستيم برگرديم به يه عده سرباز ديگه برميخورديم که ميگفتن هنوز هيچ خبري نيست.
ساعت 8 که برگشتيم مصادف بود با مراسم شام. اين دفه ديگه گرگ شده بوديم رفتيم اون جلو و غذامون رو گرفتيم، خدا وکيلي گرسنگان موريتاني هم اينجوري به غذا حمله نميکردن. غذا رو که گرفتيم تازه فهميديم الکي زحمت کشيديم چون اولا گرسنه مون نبود و دوما اين دفه غذا کلي اضافه اومده بود. البته اينم بگم که شام همون غذاي ناهار بود!
مجبور بوديم به زور هم که شده غذا رو بخوريم چون ديگه از غذا خبري نبود. گرسنگي رو که برطرف کرديم ياد تشنگي افتاديم ولي دريغ از يک جرعه آب شرب! مگه اينکه ميرفتي از شيرهاي دستشويي آب ميخوردي (اه اه اه اه حالم بد شد)!! گفتيم اين همه مشکل که داريم اينم روش.
ديگه کم کم آماده شديم که بخوابيم چون فردا صبح زود قرار بود بيدارمون کنند! به زور و زحمت رفتيم از اين پتوهاي که صاحباشون سر جاشون نبودن کش رفتيم. 4 تا پتو پيدا کرديم. هر سه نفر دو پتو (يک زير يکي رو). البته نه اينکه نشه رو موکت خوابيد ولي اونقدر برنج و آت و اشغال ريخته بود روش که عملا امکان نداشت، به خاطر همين يکي از پتوها رو زير انداز کرديم. با زحمت هرچه تمامتر سه نفري زير يه پتو خودمون رو جاکرديم.
اگه ميخوايد بدونيد چه جوري ميشه 200-300 تا آدم تو يه همچين فضاي کوچيکي بتونند بخوابند زياد به مخيله تون فشار نياريد. به يکي از بچه هامون که با خودش موبايل آورده بود گفتم يواشکي قبل از خاموشي چندتا عکس از اين صحنه بگيره که در اولين فرصت ازش ميگيرم و ميزارم تو وبلاگ.
ادامه دارد ...

بعد از ایجاد آرامش نسبی شروع کردند به گرفتن آمار. اصولا اگه آمار کرفتن از نیروی انتظامی حذف بشه خیلیهاشون بیکار میشن. آمار گرفتنشون هم که محشر بود. یه بار اسامی رو نوشتند بعد لااقل 5-6 بار کل اسامی رو خوندند تا بفهمند که اون کیه که اسمش تو لیست نیست. چون تعداد سربازها یکی بیشتر از لیست بود. حتما یکی میخواست اینجوری جیم بشه.
کلی زور زدند تا بالاخره اون بابا خودش از رو رفت و گفت که اسمش تو لیست نیست. اون سرهنگ خوش اخلاقه که یادتونه، رفت سراغش و گفت تا حالا چه غلطی میکرده (البته یه کم بی ادبانه تر)! اونم گفت چون فامیلیش با یکی دیگه مشابه بوده فکر میکرده اونه. این قائله هم با شستشوی کامل اون سرباز توسط سرهنگ خاتمه یافت البته با الفاظی مثل گوسفند و این چیزا!
اینجور صحبتهای مهربانانه و تفاوت قائل نشدن بین کادر و وظیفه، آدم رو یاد ارزشهای والای تحصیل تو این مملکت مینداخت و فقط یه سوال مبهم تو ذهنش بیجواب میموند اونم اینکه "این فرار مغزها که میگن واقعا دلیلش چیه؟"
از اینجای داستان یه سرهنگ دیگه که قیافه اش تابلو بود که چیکاره است اومد بالا منبر! تا شروع کنه به صحبت پچ پچ ها شروع شد که این بابا خیلی عملیه! صداشم که ماشالله مهر تاییدی بود بر این شک و تردیدها. خلاصه نطق کرد که باید چیکار کنیم و چیکار نکنیم پای صندوق. نکته جالب اینجا بود که گفت اگه خبرنگارهای خارجی اومدند اصلا جلوی دوربین ظاهر نشید و اسلحه تون رو قایم کنید چون میرن شایعه میکنن که اینا به زور اسلحه مردم رو میارن پای صندوق!! البته این حرفش که پشیزی نمی ارزید ولی من بعدها فهمیدم که خیلیها به چه اجباری میان سر صندوق.
آمار رو گرفتند و تازه رفتند که ناهار بیارن اونم ساعت 3 بعد از ظهر! بعد از کلی انتظار، ناهار کادریها اومد و نوش جان کردند. بعد ناهار وظیفه ها رو دادند ولی همون 30-40 تای اول غذا تموم شد و به خیلیها از جمله من و دوستام نرسید. اینم آخر و عاقبت اینهمه آمار گرفتن!!
ادامه دارد...

وارد شبستان شديم، پيش خودمون گفتيم هرچي باشه از اون دستشويي که بهتره لااقل اينجا جامون بازتره. سريع به عادت هميشگي دويديم و تکيه داديم به ديوار، در يه چشم به هم زدن کنار ديوارها و هرجا يي که قابل تکيه دادن بود مثل ستونها و پايه ميز و ... به اشغال سربازها دراومد.
چند دقيقه اي بعد از استقرار ما، دوباره چندتا اتوبوس از کادريها و وظيفه ها ريختن تو شبستان. تمومي هم نداشت همينجور ميومدند. شديم حدودا 300 نفر (نصف کادر، نصف وظيفه) و به چشم برهم زدني پريديم از خواب خوش فضاي باز و راحت! باز هم همون آش بود و همون کاسه فقط ايندفه سر و صدا و همهمه بيشتر بود و همينجور فحش و ناسزا بود که مثل نقل و نبات حواله ميشد. يه تفاوت کوچولوي ديگه هم با محيط دستشويي داشت اون هم اينکه اينجا علاوه بر اون بوي نامطبوع بايد بوي 300 جفت پوتين و کفش رو هم تحمل ميکردي.
بعد از ساعتي يه سرهنگ از کلانتري با اون قيافه ترسناکش اومد تو. معلوم بود از اونايي که قبلا گفتم. دم در کلانتري هم موقع سيگار کشيدن ديده بوديمش (قابل توجه دوستان که سيگار کشيدن براي نيروي انتظامي طبق آيين نامه، ممنوعه، چه رسد که در ملا عام باشد). وقتي شروع کرد به صحبت کردن تازه فهميديم که سينه اش گرفته است و تارهاي صوتي سالمي هم نداره و به زور داشت داد ميزد. همه مون رو از لب ديوار بلند کرد و در دو گروه مجزاي کادر و وظيفه به خط کرد. بعد از 10-15 بار از جلو نظام-خبردار، نتونست بچه ها رو به خط کنه. چون هيچ کي اعصاب معصاب نداشت که!
انقدر داد و بيداد کرد که دچار تنگي نفس شد و مجبور به استفاده از اسپري شد. اگرچه با ديدن اين صحنه کمي احساس ترحم به آدم دست ميداد ولي هيچ تاثيری در کاهش هياهو نداشت. يکي از اعضاي کلانتري با ديدن اين وضعيت رفت اون جلو بعد از کلي داد و بيداد يه جمله درفشاني کرد به اين مضمون: "سربازها خفه شید و برادرای کادری محبت کنند کمی آرومتر".
ادامه دارد ...

بعد از يه ساعت معطلي دم در کلانتري، ما رو بردن تو يه کوچه پشت کلانتري، اونجا ما رو به سمت یه در که بالاش نوشته بود "وضوخانه آقايان" هدايت کردند. فکر ميکنيد با چي مواجه شديم يه دستشويي تو زير زمين که بوي بسيار نامطبوعي ازش متصاعد بود.
همه هاج و واج مونده بوديم که ما رو براي چي آوردن اينجا! ازدحام جمعيت تو اون يه گله جا انقدر زياد شده بود که ديگه نفس کشيدن محال بود (نزديک 100 تا آدم رو توي يه فضاي 20 متري تصور کنيد).
بالاخره وقتي صاحابش اومد تو، به يکي از سربازاي کلانتري گفت چرا در رو براشون باز نکردي؟ سربازه دويد و يه در آهني رو باز کرد. بيشتر شبيه در انباري بود. با سرعت 100 سرباز در ثانيه رفتيم تو، چون چيزي نمونده بود خفه بشيم.
تازه وقتي رفتيم تو، ديديم همچين فرقي هم نکرده! چون با يه محيط حدودا 300 متري با موکتهاي مندرس مواجه شديم؛ بهش ميگفتند شبستان مسجد که تنها هواکشش همون در آهني به دستشويي بود! هنوز از بلايي که داشت سرمون ميومد گيج و منگ بوديم. چهره هاي بهت زده اي رو ميشد ديد که هنوز داشتند دنبال فرق آماده باش انتخابات و اسارت در جنگ جهاني اول ميگشتند!
ادامه دارد ....

بعد از اينکه به سمت ميدون صبحگاه رفتيم، منتظر شديم تا گروهانهاي ديگه هم تشريف بيارن، حوالي ساعت 10 يه سري اتوبوس شرکت واحد انگار که ميدون صبحگاه رو با پارک سوار اشتباه گرفته باشند همينجور پشت بند هم و با مهارت خاصي اومدند و پارک کردند وسط ميدون.
تازه بعد از اومدن اتوبوسها بود که شروع کردن دوباره آمار گرفتن و سوار اتوبوس کردن بچه ها؛ تا اينجاي کار چند نفري زيرآبي رفته بودند ولي اين روش فايده نداشت و مچشون گرفته شد و حتما براشون يه چند روز اضافه خدمت ميزنن .
ما هم با بروبچ رفيق رفقا پريديم تو يه اتوبوس، يه ساعت تو اتوبوس گفتيم و خنديديم. پخش کردن شايعه هم که در اينجور موقع ها خيلي شايعه!! يکي ميگفت ميبرنمون فيروزکوه، اون يکي ميگفت دماوند، يکي ديگه ميگفت هر سال ميبرن ورامين و الخ!
خلاصه با سلام و صلوات ساعت 11:30 عازم شديم به سمت يه مقصد نامعلوم! سرتون رو درد نيارم ما رو بردند کلانتري هفت حوض (127 نارمک) پياده کردند. حسنش اين بود که نزديک خونه مون بود و بعد از اتمام انتخابات راحت ميرفتم خونه! ميدونستيم که تو اين کلانتريها يه سري افرادي پيدا ميشن که دهنشون زيپ درست و حسابي نداره و با آدمها مثل يه سري گاو و گوسفند رفتار ميکنند (البته فقط بعضيهاشون) به همين خاطر از اينجا به بعد منتظر قسمت ناجور قضيه بوديم!
ادامه دارد

اعزام به آماده باش انتخاباتی از شروع تا پایان پر است از اتفاقاتی که میشه در موردش یه مثنوی غیر معنوی سرود. فعلا از اعزام بگم که شروع کاره:
صبح ساعت هفت زیر بارش برف ما رو به خط کردند. جناب سروان داشت اسامی رو که باید برند میخوند. خیلی ها رو خوند ولی اسم منو هنوز نخونده بود. گفتم دیگه اسم منو نمیخونه چون اگه نمیخوند آماده باش بی آماده باش.
تو همین خواب وخیالا بودم که اون آب سرد معروف ریخت رو سرم. اسم منم خوند؛ بعداً کاشف به عمل اومد که اسامی بر اساس پایه خدمتی قرائت شده و از اینکه اون آخرا اسم منو خونده بود کلی شرمنده شدم. خوش به حالشون! یه سری رو نخوند!
بعد جناب سرهنگ با لحنی طلبکارانه به نحوی که ارث باباشو خوردیم اومد جلو وایساد و گفت تا شنبه که سر صندوق هستید و یکشنبه صبح هم میاید سر کار! استراحت مستراحت نداریم!
تو پرانتز بگم که طبق آیین نامه به ازای هر روز آماده باش باید یک روز استراحت داده شود. ولی از اونجا که تو این مملکت، فراقانونی عمل کردن امریست طبیعی، اینم مسئله مهمی تلقی نمیشه
گروهان پرسنل قسمت ما جمع شدند، تا بریم و به گروهان های دیگه بپیوندیم ....
ادامه دارد

همانطور که خيلي هاتون ميدونيد و لابد خيليييييييهاي ديگه نميدونند، وقتي يه انتخابات ميخواد برگزار بشه نيروي انتظامي به حال آماده باش درمياد و در اين آماده باش نکاتي هست بس شگفت که مذکور همي بايد گردد:
- آماده باش مخصوص سربازان، درجه داران و افسران جزء ميباشد و افسران ارشد(سرگرد به بالا) با خيال راحت تو خونه هاشون ميخوابند
- بند قبل شامل همه نميشه فقط اون پرسنلي که فرمانده هاشون از لحاظ دل و جگر در حد موش باشند مشمول این قانون میشوند، چون خيلي از فرمانده ها پرسنلشون رو نميفرستند
- توصيه ميکنم اگر قراره بريد سربازي يه "معاف از رزم" براي خودتون جور کنيد، چون ديگه نميتونند تو اينجور مسخره بازيها از شما استفاده کنند
- با تمام بگير و ببندهايي که در آماده باش لحاظ ميشود، سوراخ و سنبه هاي فراواني براي دررفتن وجود داره البته اگه مثل من دفعه اولت نباشه! اگه دفعه بعد در نرفتم! حالا مي بينيد
در ادامه به شرح وقايع اتفاقيه خواهم پرداخت

در ادامه صحبت دوست عزيزم، من هم بايد بگم که بهتر بود قبل از اعزام تيم فوتبال به مسابقات آسيايي، برخي از بازيکنان رو توجيه ميکردند که در چه رشته اي قراره شرکت کنند چون خيليهاشون مثل اينکه در رشته گلبال شرکت کردند فقط فرقش با گلبال معمولي اينه که اونجا هيچي نمي بيني ولي تو اين گلبال توپ رو مي بيني، دروازه حريف و يار خودي رو نمي بيني يا اصولا چشم ديدنش رو نداري. بعضيها (برخي از مهاجمان) هم که براي پياده روي اومدند و در حين پياده روي از تماشاي مناظر فوتبال لذت مي برند.
نکته اخلاقی: پیرمرد سوپرمارکتی سر کوچه مون، بعد از بازی با چین می گفت : "ما ایرانیها یار هم نیستیم، بار هم هستیم!"

این صدا و سیمای ما هم جای عجیب غریبیه ها!!
چند روز پیش یکی از خواننده های داخلی به دلیل نارسایی شدید کلیه در بیمارستان بستری شده و حالش اصلا خوب نیست! به این چیزاش کاری ندارم، بلکه اینو میخوام بگم که صدا و سیمای ما که اینقدر مته به خشخاش میزاره و سانسورچی خوبی هم هست، چطور شده که یه همچین خبری رو تو بوق و کرنا کرده و هر روز هم یه آهنگ از این خواننده پخش میکنه تا ما براش دعا کنیم؟
عجله نکنید الان میگم منظورم چیه. تا اونجا که من میدونم و شنیدم، اینجور نارساییهای ناگهانی کلیه اونم تو این سن و سال، دلیل عمده اش مصرف الکل زیاد یا قرص اکسه (که امیدوارم من اشتباه بگم) ولی حتی اگه اینجوری هم نباشه آدم یه فکرایی میکنه و پیش خودش میگه یا صدا و سیما فکر میکنه ما گوشامون خیلی درازه یا اینکه خودشون هم نمیدونند این بابا چه دسته گلی به آب داده و دارن یه قهرمان پوشالی دیگه درست میکنند و یا اینکه با یه احتمال خیلی ضعیف این عارضه دلیلش چیز دیگه ای بوده و رادیو تلویزیون ما با مطرح نکردن علت حادثه دارن نقش خاله خرسه رو ایفا میکنن!


خداوندا Google Groups را از ما نگیر!
خوب بالاخره اینم یه جور دعاست دیگه(دعای فنی).
مدتها بود می خواستم به این Google Groups یه جورایی ادای دین کنم؛ گفتم چه بهتر که به دوستان هم معرفی بشه تا از اون استفاده کنند.
این گوگل گروپز - اونچه که من ازش فهمیدم - یه جاییه که می تونید مسایل و مشکلات رومزه اعم از فنی و غیرفنی رو مطرح کنید و جوابهایی که دیگران به این سوالات رو دادند مشاهده کنید.
بهتون پیشنهاد میکنم یه سوال که جوابش رو نمی دونید جستجو کنید و چند تا از نتایج رو ببینید، مطمئنا شما هم مثل من دوباره به گوگل، آفرین خواهید گفت.
چند تا نکته رو در این مورد بدونید بد نیست:
- برای جستجوی یه موضوع، وارد کردن کلمات کلیدی اون موضوع کفایت می کنه به طور مثال Error E18 Canon Digital Camera
- بخش ثبت نام در سایت و تعریف کاربر هم داره که من به شخصه استفاده نکردم چون برای جستجو کردن نیازی به login نیست
- در زمینه کامپیوتر و برنامه نویسی که من استفاده می کنم تقریبا می تونم بگم که در هشتاد درصد موارد جواب خیلی خوبی گرفتم
- گوگل در جستجوی سوال شما، به جستجو در Forum های متعددی از جمله Forumهای مایکروسافت هم می پردازه و اصولا بیشتر نتایجش از سایتهای دیگه میاد
- همیشه به این موضوع اعتقاد داشته باشید که یکی قبل از شما این مشکل رو حل کرده


تازگیها یکی از دوستان یه ایمیل برام فرستاده بود که یه پند کوچولو توش بود.
از این جمله ها و قصه های پندآموز تا حالا کلی خوندید! مگه نه؟ چه عیبی داری این یکی رو هم بخونین. من چون خودم خیلی خوشم اومد حیفم اومد نزارمش اینجا.

اگر یک قورباغه تیزهوش وشاد را بردارید وداخل یک ظرف آب جوش بیندازید قورباغه چه کار می کند؟بیرون می پرد!درواقع قورباغه فورا به این نتیجه می رسد که لذتی در کار نیست وباید برود!حالا اگر همین قورباغه یا یکی از فامیلهایش را بردارید وداخل یک ظرف آب سرد بیندازید وبعد ظرف را روی اجاق بگذارید وبتدریج به آن حرارت بدهید قورباغه چه کار می کند؟استراحت میکند...چند دقیقه بعد به خودش می گوید:ظاهرا آب گرم شده است وتا چشم به هم بزنید یک قورباغه آب پز آماده است.

نتیجه اخلاقی داستان!
زندگی به تدریج اتفاق می افتد.ماهم می توانیم مثل قورباغه داستانمان ابلهی کنیم و وقت را از دست بدهیم وناگهان ببینیم که کار از کار گذشته است .همه ما باید نسبت به جریانات زندگی مان آگاه وبیدار باشیم.

سوال؟
اگر فردا صبح از خواب بیدار شوید وببینید که بیست کیلو چاق شده اید نگران نمی شوید؟
البته که می شوید!سراسیمه به بیمارستان تلفن می زنید :الو ،اورژانس ،کمک،کمک ،من چاق شده ام !اما اگر همین اتفاق به تدریج رخ بدهد، یک کیلو این ماه،یک کیلو ماه آینده و...آیا بازهم همین عکس العمل را نشان می دهید؟نه!با بی خیالی از کنارش می گذرید.
برای کسانی که ورشکسته می شوند ،اضافه وزن می آورند یا طلاق میگیرند یا آخر ترم مشروط می شوند! این حوادث دفعتا اتفاق نمی افتد یک ذره امروز،یک ذره فردا وسر انجام یک روز هم انفجار و سپس می پرسیم :چرا این اتفاق افتاد؟زندگی ماهیت انبار شوندگی دارد.هر اتفاقی به اتفاق دیگر افزوده می شود، مثل قطره های آب که صخره های سنگی را می فرساید.
اصل قورباغه ای به ما هشدار می دهد که مراقب تمایلات خود باشید!ما باید هر روز این پرسش را برای خود مطرح کنیم :به کجا دارم می روم؟آیا من سالمتر، مناسبتر، شادتر وثروتمندتر از سال گذشته ام هستم؟ واگر پاسخ منفی است بی درنگ باید در کارهای خود تجدید نظر کنیم.

خلاصه کلام
شاید این نکته رعب انگیز باشد اما واقعیت این است که هیچ ثباتی در کار نیست یا باید به جلو پیش بروید یا بلغزید وپایین بیفتید.
برگرفته از کتاب ارزشمند آخرین راز شاد زیستن
نوشته آندره متیوس


با تشکر از دوست عزیزم .M.R.G


تا حالا به بزرگترها می خندیدم که چقدر اخبار گوش میدن، حالا یکی باید پیدا بشه به من بخنده! میگید خندش کجاست؟ میگم اگه شما هم مثل من صبح روز بعد عید فطر با عجله لباساتون رو می پوشیدید و کلی راه رو میکوبیدید می رفتید سربازی و با یک در بسته مواجه میشدید میفهمیدید خندش کجاست!! نمیدونید چقدر دست از پا درازتر برگشتم خونه!

بار خدایا! در جوانی خرد پیران و در پیری دلی جوان به ما ارزانی دار.


پرودگارا! در هیچ عرصه ای رقیب را از من مگیر که من بی رقیب هیچم.



بعضی وقتها تا یه کم عرصه برما تنگ میشه فکر می کنیم بدبخت ترین آدم روی کره خاکی هستیم و دیگه از بدتر نمی شد که بشه. ولی بد نیست یادمون باشه "بسا کسا که به روز تو آرزومندند".
چند روز پیش یکی از افسر وظیفه های راهنمایی رانندگی اومده بود پیش ما!روزهای آخر خدمتش بود! بهش حسودیم می شد. از روی کنجکاوی پرسیدم شما شیفت کاریتون چند تا چنده؟ گفت 7 صبح تا 11 شب! از تعجب چشمام گرد شده بود؛ مثل آدمای وحشت زده آب دهنم رو قورت دادم و با کمی حس همدردی گفتم پس شما چه جوری زندگی می کنید؟! هنوز از اون جوابی که داد، مو به تنم راسته! گفت: من بیست ماهه که زندگی نکردم!!


این روزا کافیه که تلویزیونتون رو روشن کنید، یه کانال رو به صورت تصادفی انتخاب بفرمایید تا خبری راجع به یه سانحه دلخراش دیگه تو این مملکت رو بشنوید. این دوتا در همین چند روز گذشته اتفاق افتادند:
29 کشته در سانحه هواپیما
29 کشته در سانحه اتوبوس
جالبه که تو هر دو مورد 29 نفر کشته شدند. از این قضیه میشه چندتا چیز نتیجه گرفت:
- راننده اتوبوسهای ما یه پا خلبانند
- هواپیماهای ما بیشتر اتوبوسند تا هواپیما
- واسه خودکشی حتما لازم نیست پول بلیط هواپیما بدین، با اتوبوس هم میشه این کارو کرد. فقط اون یه کم با کلاس تره
- از به هم چسبیدن قطعات بنجول هواپیماهای خارجی، یه هواپیما تولید میشه که موقع سقوط کمتر از 100 درصد کشته میده
- تحریم ها هیچ تاثیری روی ملت ما نداره فقط ممکنه هر از چندگاهی بمیرن، اونم زود خوب میشه
- وجه تسمیه AirBus رو هم فهمیدیم


این تیم ملی ما هم نوبرشه دیگه. هی دندون رو جیگر میگذاریم میگیم درست میشه هر روز بدتر میشه. دیروز من موفق نشدم بازی با کره رو ببینم ولی شنیده ها حاکی از اونه که ژنرال هم تا آخرای بازی - به قول یکی از دوستان - نقش یک سرباز صفر رو به خوبی ایفا کرده. من نمی دونم این نیمکت تیم ملی چی داره که هر مربی ای میاد طرفش، جیگرش رو یه جایی قایم میکنه و میاد. ژنرال من که تا دیروز از اینکه سه چهار تا مهاجم تو زمین داشته باشه هیچ باکی نداشت، امروز با یه ترکیب کاملا دفاعی وارد زمین شده و اگر نبود کمی چاشنی خوش شانسی، الان با سه چهار گل از سئول برگشته بودیم. اینا همش به کنار، ترکیب تیم هم همون ترکیب برانکو بود فقط مثل اینکه علی دایی بدبخت زیادی بود. خداییش دیروز با ورود بازیکنان به زمین با همون ترکیب سابق، قیافه دو نفر خیلی دیدن داشته: دادکان و برانکو!!
امیدوارم که ژنرال خودش رو پیدا کنه و دوباره با جوونگراییهاش روح فوتبال ایرونی رو زنده کنه. فکر کنم اگه چهارشنبه، تیم سوریه رو ببریم فرصتی برای غربال تیم ملی داشته باشیم. بابا چه جوری بگیم که از دست امثال فکری، نصرتی، میرزاپور و سایر سوتیهای تیم ملی خسته ایم. تو رو خدا خودت باش ژنرال!!!


آقا ما یه روز شنبه، رژه - این امر حیاتی در کار ناجا - رو به خوبی اجرا نکردیم! البته اغلب، همین کارو میکردیم و اون آقایی که رژه رو می دید، درسته که تشویق نمیکرد و گروهان رو مفتخر به دریافت "خیلی خوب" نمیفرمودند ولی تنبیه هم نداشتیم؛ تا اینکه یکی از زیردستان همون آقا که اون روز خاص، رژه ما رو دیده بود، به قول خودش از رژه ما شرمش اومده بود!- البته ایشون مثل اینکه تا حالا همش صبحگاهها رو دودر مینمودند والا زودتر از اینها شرمشون میگرفت! - به همین خاطر دستور فرمودند که زین پس به جای واژه غریب و نامانوس "صبحگاه، فقط شنبه ها" بگوییم "همه روزه صبحگاه"! حالا هی بگید که مطلب قبلی (هر دم از این باغ بری می رسد)رو با غرض و مرض نوشتی! تا بوده همین بوده ...


وقتی تیتر مطلب این شکلی باشه معلومه که حتما مطلب راجع به ناجاست. این چند وقتی که من دارم خدمت خالصانه در ناجا انجام میدم، یه موضوع کاملا مشهوده و میشه به صورت یک قانون کلی در ناجا مطرحش کرد: "تمام قوانین جدیدی که در ناجا تصویب میشه هدفشون محدود کردن وبستن دست و پای پرسنله". علی الخصوص در مورد سربازان وظیفه، این قانون قطعیت داره.
چندتا مثال بزنم که بدونید خالی بندی نیست:
- تغییر لباس کارکنان وظیفه از لباس شخصی به لباس نظامی د ر تمام طول روز! اوه اوه اوه! پوشیدن پوتین تو تابستون که فاجعه است
- لغو مرخصی ساعتی هفتگی. هفته ا ی 2 ساعت دیگه چیه که لغوش کنی! البته چون این مورد برخلاف آیین نامه بود، نتونستن جاودانه اش کنند.
- انتقال تعداد بیشمار از کارکنان به سیستان و بلوچستان. میگن اونقدر نیروی اضافی فرستادن که پادگانها و قرارگاهها از پذیرش اونها خودداری کردن! آرامش ماههای گذشته منطقه جنوب شرقی کشور هم به همین علته دیگه!! فقط یه چند تا جنایت هولناک که اونا هم چیزی نیستن؛ حالا درسته که ناجا نتونسته در این مورد هیچ ...ی بکنه ولی ما دعا میکنیم عوامل این جنایات، خودشون زودتر برن زیر ماشین و بمیرن!!
.
.
.
- این آخری هم که دیگه اعصابم رو ریخت به هم، اینکه موبایل با خودتون نیارید! من نمیدونم چه اطلاعات مهمی دست ماست که نباید موبایل با خودمون بیاریم. آقا اصلا من یه جاسوس! مگه خدای نکرده، اون حیوان معلوم الحال مغزم رو گاز گرفته که بیام داخل ستاد ناجا از طریق موبایل اطلاعات مخابره کنم.

با تمام این اوصاف، جالبتر از این قانون، اینه که هیچکس اعتراضی نمی کنه و هیچکس هم حاضر نیست از ناجا دل بکنه (البته به جز سربازها). زیاد هم برای یافتن علت این مسئله به سلولهای خاکستریتون فشار نیارید، من بهتون میگم. علتش اینه که ناجا به دو قشر تقسیم میشه یا انقدر پستت بالاست که بخور بخور به راهه و البته هیچکدوم از قوانین فوق الذکر هم شامل حالت نمیشه (به همه توهین نشه البته، چون آدم خوب هم توشون هست ولی انگشت شمار). یا اینکه انقدر مستضعفی که اگه جیکت دربیاد نونت رو آجر میکنن و خونواده ات از گشنگی تلف میشن.
قابل ذکره که یه شایعاتی سینه به سینه گشته و اومده رسیده به ما که میگن در زمان فرمانده قبلی ناجا - م.ب.ق. - اوضاع خیلی بهتر بوده! راست و دروغش پای اونایی که میگن.


یه کم تامل کنید و به این سوال جواب بدید.
مدتها برای اتفاق خاصی انتظار می کشید یعنی جزو آرزوهای دیرینه تونه، وقتی اون اتفاق حادث می شه چه عکس الملی دارید؟
من فکر می کنم هیچوقت عکس العملمون در حد و اندازه های انتظاری که میکشیدیم نیست! یعنی دقیقا از لحظه ای که اتفاق می افته، برامون دیگه بی اهمیت میشه و شروع می کنیم به چیزای دیگه گیر دادن. مثلا این که حالا که اینجوری شده، چی میشد اگه اونجوری هم میشد؟!!
یه مثال فوتبالی براتون بزنم؟ چند وقته که همه منتظر بودیم که علی دایی از تیم ملی بره کنار؟ و حالا که دعوت نشده، تقریبا همه مون یادمون رفته که چه زجری میکشیدیم از دستش!
نمیگم حالا از شادی این اتفاق پاشیم برقصیم ولی میشه اینجور مواقع لااقل یه نفس راحت کشید! جالبه که خیلی ها تازه یادشون افتاده که از علی دایی باید حمایت کنن!! یعنی اصلا تو سختی بزرگ شدن و نفس راحت بهشون نیومده


قول داده بودم در مورد آماده باش بنویسم ولی چون قسمت نشد بریم آماده باش دیگه دوستان از خوندن یه سری اتفاقات خنده دار محروم شدند! یه چیزای جسته گریخته دارم که میگم براتون:
- اول بگم که اینا نمی دونم از کجا اومدند و من که تا حالا تو ناجا ندیدمشون! معلوم نیست کجا هستن که در چنین روزهایی آفتابی می شن!نکنه این خانومهایی که هر روز در چادرپیچیده میان و میرن همینان؟
- در مورد باخت ایران به مکزیک که اصلا حرفی ندارم ):
- در مسابقه دوستانه ای که برای پیش بینی مسابقات جام جهانی برگزار کردیم، همچنان باید دستم رو بزنم زیر چونه ام و منتظر باشم ببینم کی پیش بینی یاد میگیرم (اصلا منظورم شانس نیستا!!)
- خرداد ماه به این گرمی، خدا مرداد ماه رو بخیر کنه! چون هر روز بین راه محل خدمت تا محل کار تو لباس برزنتی ناجا دم می کشم.




میگما شده مدتها منتظر یه چیزی باشید و کلی براش برنامه ریزی کنید؟
حالا بعد از این همه شوق و ذوق، شده که یه دفه یه اتفاق غیر منتظره بیفته و همه چی خراب بشه؟
من که همین چند روز پیش یکیش برام رخ داد
کلی بازی های تیم ملی رو تعقیب کن، حرص وجوش بخور که تیم ملی به زور بره جام جهانی، یه سال اخبار جام جهانی، قرعه کشی مسابقات، اسامی دعوت شدگان به تیم ملی و غیره رو دنبال کن، آخرش چی؟ یکی دو روز قبل از بازیهای جام جهانی یه خبر دست اول مثل ماهی تابه می خوره تو صورتت!! اونم اینکه بروبچ نیروی انتظامی باید روز بازیهای ایران آماده باش باشند! یعنی اینکه همه اون چند سال انتظار کشک! باید موقع بازی تو یه دخمه بشینی تا بازی تموم بشه بعد باتوم بدست بیای خیابون وایسی ببینی مردم چه جوری دارن می رقصن - چون اصولا ماموران نیروی انتظامی در این جور موارد هیچ غلطی نمی تونن بکنن - بعدشم ساعت 3 نصفه شب راه بیفتی بری خونه تا بازی بعدی همین آش و همین کاسه
البته جای بسی امیدواری و تشکر داره، چون میگن در یه قسمتی از دستور آماده باش اومده که پرسنل باید بازی رو حتما ببینن و بعد برن سر پست! من که شک دارم به سربازا جایی برای تماشای فوتبال اختصاص بدن
شما هم جای این سربازای بیچاره بودید حتما آرزو می کردید ایران همه بازیها رو ببازه تا نیازی به متر کردن خیابونا بعد از مسابقه نباشه
در مورد اتفاقاتی که در این آماده باشها میفته حتما می نویسم چون باید خیلی مضحک و خنده دار باشه