اینکه پس از مدتها می نویسم به خاطر اتفاق بزرگیه که افتاده، اونم دریافت کارت پایان خدمته!
تا به حال نوشیدن آبی که نمک و شکر رو با هم درش قاطی کرده باشند امتحان کردید؟ هیچ لذتی نداره و اصلا شیرینیش رو احساس نمیکنید. حالا این شده حکایت ترکیب شیرینی پایان خدمت من و تلخی نبود مادری که همیشه آرزوی چنین روزی رو داشت.
از این غم بزرگ که بگذریم، اون حس آزادی بعد از گرفتن کارت، احساس خارج از وصفیه که هیچوقت تو زندگی تجربه نکرده بودم!
شاید باورتون نشه ولی وقتی از در پادگان میومدم بیرون مثل فیلمهایی که در بزرگ زندان رو باز می کنند و یه زندانی میاد بیرون و آفتاب میخوره تو صورتش، دقیقا همون حس آزادی رو داشتم. نکته ای که جالبتر بود اینکه تمام سختیهای این دو سال با یه خواب راحت فراموش میشه و وقتی از خواب پا میشی تمام اون سختیها تبدیل به یه خاطره شدند مثل همه خاطره های دیگه.
ضمنا اندر تفاوت میان اونهایی که کارت پایان خدمت گرفتند و اونهایی که کارت معافیت گرفتند این شعر به ذهنم رسید:
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد
و چه خوشتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد

پ.ن. : به خاطر اینکه سایت Blogger مسدود شده و کامنت گذاشتن میسر نبود مجبور شدم برای کامنت کردن از سایت HaloScan کمک بگیرم. بنابراین از دوستانی که کامنتهای قبلیشون پاک شده عذرخواهی میکنم.


و چه زود رفت آنکه دوست داشتیم از همه بیشتر بماند

اصلا دل و دماغ اینکه یه مثنوی هفتاد من برای این آماده باش بنویسم ندارم و فقط به یک جمله بسنده میکنم:
آماده باش عید = 10 * آماده باش انتخابات
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!

آقاجون دروغ نگو! واسه چي هي دروغ ميگي، کار ديگران رو هم خراب ميکني، ها؟!
بعضي وقتها بعضي جاها بعضي آدمها، انقدر دروغ سرهم میکنن که اگه يکي هم راست بگه، هيچ کس باورش نشه.
امروز از بيمارستان ناجا دارم ميام. به دکتره ميگم پاشنه پاهام وقتي سرپا وايميسم تير ميکشه. عکس راديولوژي رو نگاه ميکنه و با حالتی مثل پوآرو بعد از اینکه میفهمید کدوم شاهد دروغ میگفته ميگه "تو چيزيت نيست، برات مسکن مينويسم". من هم تنها جوابي که ميتونستم بدم لبخندي بود از سر تحقير!
البته بنده خدا دکتره هم بی تقصیر بود. چون به خاطر گرفتن معافیت پزشکی، اونقدر آدم از این در با یه تریلی دروغ اومده و رفته بودند که حرف هیچ کسی رو نشه باور کرد! خیلی هاشون رو خودم تو اون چند روز پشت در مطب دیدم.
تو لحظاتی که از بیمارستان با دستانی درازتر از پا برمیگشتم این دعای داریوش، پادشاه هخامنش تو گوشم بدجوری زنگ میزد: "اهورا مزدا کشور ایران را از دشمن، خشکسالی و دروغ بدور دارد".

ای آقای قالیباف! ای اونی که من فکر میکنم شهردار خوبیه! این کارا چیه تو با خودش میکنی؟
چند وقت پیش از روی تقاطع رسالت با بزرگراه امام علی که رد میشدی میدی یه شمارنده بزرگ، روز 22 بهمن رو نشون میده. چند روز مونده به 22 بهمن اومدن یه نوشته گذاشتن جای شمارنده و نوشتن که این پل در روز ولادت امام کاظم(ع) افتتاح خواهد شد. مردم هم که نمیدونستن روز ولادت کی هستش، پیش خودشون میگفتن حتما همون 22 بهمنه دیگه!!
به خاطر همین صدای کسی درنمیومد! ولی غافل از اینکه ولادت روز 6 اسفنده! به عبارتی 14 روز بعد از ضرب الاجل قبلی! کلک خوبیه. نه؟
آخه بدبختی اینجاست که 6 اسفند هم گذشت ولی هنوز کارگران مشغول کارند.

چند روز پيش ضرغامي يه فيلم پخش کرد که موسيقي تيتراژش آهنگ زيباي "اي ايران" بود. اما حيف و صد حيف که از اون زيبايي نمي تونستي چيزي حس کني چون اين آهنگ به طور مغرضانه اي با دور تند پخش شد و به سختي ميشد صداي استاد بنان را تشخيص داد.
يه توصيه به ضرغامي دارم، اونم اينکه اگه اينجور آهنگها پخش نشه مردم صد سال ديگه هم يادشون نمي افته! ولي اگه پخش ميکنيد لااقل درست پخش کنيد. براي اينکه يه همچين توهيني به جامعه موسيقي نشه خيلي راحت ميشد آهنگ تيتراژ رو سانسور کرد!!

شام رو ساعت 10:30 به زور دادند به خوردمون، چون ميخواستن راي شماري رو شروع کنند. يکي نبود بگه بابا ما تازه ناهار خورديم! بعد از صرف شام صندوقها رو با کلي تشريفات باز کردند.
شمارش عددي آرا نشون ميداد که هيچ يک از برگهاي راي از شعبه خارج نشده و همه رايها رو انداخته بودند تو صندوق. اصولا ايرانيها کارهاي غير مترقبه زياد انجام ميدن!
داخل هر صندوق حدود 450 راي بود و به نظر ميرسيد شمارش زود تموم بشه! ولي زهي خيال باطل! با اين وضعيت که خانومها ميشمردن حالا حالاها مهمون بوديم (چه مته اي به خشخاش ميذاشتن).
اون دوتا دوستمون که همون اول رفتند خوابيدند. ولي من چون تا حالا شمارش راي نديده بودم برام جالب بود، به خاطر همين نشستم به تماشا. حدوداي ساعت 1 نصفه شب بود که ديگه خوابم گرفت. منم رفتم گرفتم خوابيدم. ناگفته نماند که ما بايد موقع راي شماري حتما بيدار مي بوديم ولي خوب کي به کي بود!
برخلاف شب قبل جام ساکت و دنج بود و تنها نگرانيم اسلحه بود که بايد مراقبش مي بودم که اين نگراني هم با فرورفتن به خواب خود به خود حل شد. خواب هفت تا سرباز رو داشتم ميديدم که با صداي باز شدن در از خواب پريدم. ناظر شهرداري بود. گفت شمارش صندوق خبرگان تموم شده و بايد برم زير صورتجلسه رو امضا کنم.
فکر کنم ساعت 5:30 صبح بود. با چشماني پف کرده رفتم زير برگه رو امضا کردم. به نظر ميومد که همچنان با وسواس شمارش کرده بودن چون خيلي طول کشيده بود. خدا به داد برسه، تازه بايد رايهاي مياندوره اي مجلس رو ميشمردند. رفتم باز خوابيدم. اين بار موقع صبحونه بيدارم کردن. اون دوتا شخصيت معروف هم بيدار شده بودن. با هم صبحونه مفصلي زديم تو رگ البته با چاشني غرغرهاي دوستان که نسبت به کندي شمارش اعتراض داشتند.
چند ساعت آخر هم رفتيم بالاسر شمارنده ها تا اينکه بالاخره ساعت 12:00 سر و ته قضيه هم اومد. صندوقها دوباره پلمب شد. زنگ زدند يه ميني بوس از سايت اومد صندوقها رو ببره. اين وسط خيلي خوش به حال دانش آموزها و معلم ها شده بود چون مدرسه اون روز تعطيل بود.
در حاليکه اسلحه رو به حالت هجومي رو دوشم انداخته بودم (لوله تفنگ به جلو و دست کنار ماشه، آماده شليک، دقيقا مثل حالتي که اسير داري مي بري) صندوق رو تا سايت اسکورت کردم. تازه اونجا مشخص شد که خانومها با اون همه دقتي که به خرج داده بودن بازهم تو جمع و تفريق اشتباه کردن. به ما چه! ما که نشمرده بوديم. به ما گفتند بريد. يه ماشين دادند که ما رو تا کلانتري ببره. وسط راه يکي از خانومها زنگ زد و گفت يکي از مهرها گم شده و بايد برگرديد(واااااااااي). ولي خوب سرگروه زيربار نرفت و گفت ميريم کلانتري.
اسلحه ام رو تحويل کلانتري دادم و بدو سمت خونه. وقتي رسيدم خونه ساعت حدودا يک بعد از ظهر بود. رفتم تو رختخواب، وقتي پاشدم ساعت حوالي 21:00 بود. از زور گشنگي بيدار شده بودم. يه چيزي خوردم و باز تا صبح فردا لالا...
ديگه ادامه ندارد.

یه چند وقتیه که ننوشتم. خودمم موندم توش که چه جور تمومش کنم! شده مثل این سریالهای کشدار آبکی خودمون! و سرانجام کار، عزم بر آن شد که تیتروار بنگاریم. اینم ریز اتفاقهای جالبی که اون روز افتاد و من یادم مونده:
- از اول صبح تا آخر شب همینجور بازرسهای رنگ و وارنگ بود که میومد: بازرس شورای نگهبان، بازرس وزارت کشور، بازرس فرمانداری، بازرس شهرداری و از همه خطرناکتر - البته برای من - بازرس حفاظت نیروی انتظامی!
- همونجور که پیش بینی کرده بودم تعداد شرکت کنندگان ارتباط مستقیمی با حضور من دم در داشت! منم ...!
- ناهار ساعت 6 بعد از ظهر رسید! 30 هزار پرس غذا رو به یه جا سفارش داده بودند! حالا چراشو عاقلان بهتر میدونن!
- یه کوچولویی موقع رفتن، دوید اومد طرف منو گفت :"بیا این سیب رو بگیر! منم دوس دارم پلیس بشم! خداحافظ آقا پلیسه!" منم تو دلم گفتم آدم وقتی بزرگ میشه تازه میفهمه تو بچگیهاش چه آرزوهای کوچیکی داشته!!
- یه مادری با دخترش اصرار داشت حتما رای بده! وقتی که برگ رایها رو گرفت هر سه تاشو صاف رفت سفید انداخت تو صندوق! گفت بچه ام شناسنامه اش باید مهر داشته باشه!
- یه آقایی بیش از دو ساعت تو اون لیستها دنبال اسم میگشت!
- این مردم ما هم بله! بابا اگه از سر صبح بیاید رای بدید چی میشه؟ آخر وقت مجبور شدم مردمی رو که جلوی در ازدحام کرده بودن به صف کنم (البته معلوم بود که ترسشون از من نیست بلکه از اون اسلحه است).
- یه بار ما یه خبطی کردیم، یکی پرسید کد فلانی رو تو لیست پیدا نمی کنم، ما هم رفتیم تو لیست نشونش دادیم. این ناظر شورای نگهبان گیر داده بود که این ناجاییها دارند به مردم میگن به کی رای بدند. خدا رو شکر به خیر گذشت!
- نزدیکای آخر رای گیری یه آقایی اومد تو که رای بده. انقدر لفتش داد که دیگه ما در رو بستیم و همه مون داشتیم تماشاش میکردیم بلکه از رو بره ولی خم به ابرو نیاورد.
- همه رفتند! آخیش! نه! یکی داره در رو میشکنه! از لای در گفت که کارگر کارخونه است. خانومش رو برده بوده بیمارستان و الان رسیده. شناسنامه اش هم اگه مهر نداشته باشه اخراج میشه! انقدر به این ناظرها التماس کرد تا بالاخره رای داد!
- نوبت به رای دادن بروبچ ناجا رسید. اون دو تا که گفتن رای نمیدیم. منم گفتم شناسنامه ندارم!
...
انقدر اتفاق جور واجور افتاد تو اون 10-12 ساعت که خیلیهاش الان تو ذهنم نیست ولی در کل، رای گیری خیلی خوش گذشت. راستی تا یادم نرفته بگم که بازرس حفاظت هم یه خودکار خوشگل بهم داد.
ادامه دارد ...

اين سرهنگه که داشت ميومد، مسئول سرکشي به عوامل نيروي انتظامي بود تا مرتکب تخلفي نشن يه موقع! مثلا اينکه حتما يکي - که من باشم - بايد هميشه دم در پست بده! البته قبلا ايشون رو زيارت کرده بوديم. هموني بود که با اتوبوس ما رو آورد سر صندوق. از معدود افراد کلانتري بود که با آدم مثل آدم برخورد ميکرد. با يه سلام و خسته نباشيد اومد و رفت تو و صاف هم رفت تو اون اتاق دود پيش اون دوتا کادري.
چند دقيقه اي از ورود سرهنگ نگذشته بود که بساط صبحونه آماده شد. عجب خرشانسي بود اين سرهنگه! صبحونه رو بردن تو اتاق واسه شون. منم که اصلا اين بيرون سردم نبود و اصلا چايي دلم نميخواست اصلا تو دلم فحش نميدادم! تو همين غرغرها و نق نق کردن ها غرق بودم که ديدم سرگروه اومد گفت من وايميسم تو برو صبحونه بخور. دو تا شاخ چيه چهارتا شاخ درآوردم. چه بچه خوبي شده بود!
تا رفتم تو اتاق، سرهنگ گفت "تو که اون بيرون وايساده بودي من اصلا صبحونه از گلوم پايين نميرفت گفتم اين بنده خدا تو سرماست و ما اينجا راحت نشستيم". بفرما نگفتم اين سرهنگ آدم خوبي بود! شما هم فهميديد که سرگروه چرا اونقدر مهربون شده بود؟ طي صبحونه سرهنگ از اين آرمهايي که زده بود رو سينه اش و من نميدونستم معنيشون چيه حرف زد.
سرهنگ طي صحبتهاش يه گريز هم زد به اون سرهنگ خوش اخلاقه. هموني که با اون سينه داغونش هي سيگار دود ميکرد. گفت که اون به همه گفته که تو جنگ شيميايي شده و به اين روز افتاده ولي عمرا جانباز شيميايي نيست و خدا بهتر ميدونه که چرا حنجره و سينه اش اينقدر داغون شده! سرهنگ موقع رفتن هم گفت که هر از چندگاهي دم در وايسم چون اگه يه موقع مامور حفاظت بياد برام گرون تموم ميشه. من هم بعد از تشکر ازش خداحافظي کردم و چون قطعا حالا حالاها از بازرس خبري نميشد اومدم روي صندلي کنار اجاق لم دادم.
تا ساعت سه چهار بعدازظهر، پرنده پر نميزد. به جرات ميتونم بگم همون ده پونزده نفري هم که اومده بودن ميانگين سنيشون بالاي 50 سال بود. لابلاي اين پير پاتالها يه دختر کوچولو بود که اونم به انتخابات علاقه فراووني داشت. فکر کنم تا آخر وقت چهار يا پنج بار آدمهاي مختلف رو آورد پاي صندق، بابا، مامان، خواهر، برادر، خلاصه اينکه راي جمع ميکرد چه جور!
ادامه داستان رو نميخوام بگم چون قصد دارم تو قسمت بعدي همینطور ییهو داستان رو برسونم به شمارش آرا. خوشحال باشيد قسمت بعدي دوساعتيه!

اجازه بدید یکی دو ساعت برگردیم عقب. ساعت نزدیکهای 8:30 بود چیزی از اومدن ما نگذشته بود که دیدم دارن در میزنن! در رو باز کردم. دو تا مرد بودن که میخواستن بیان رای بدند! ولی انصافا رای دادن اصلا به گروه خونیشون نمیخورد! احتمالا اومده بودند اول صبح رای بدند کسی نفهمه! گفتم صندوق ساعت 9 باز میشه! اونام گفتن ما میریم 9 برمیگردیم ولی تا اونجا که یادمه 9 شب برگشتن!
سر ساعت 9 یه پیرزن که خیلی هم سنش بالا به نظر میرسید - از اینایی که یه دستشون به عصاست و دست دیگه شون رو میزنن پشت کمرشون - با اصرار اومد تو که چی، میخوام رای بدم. مادرجان برو ساعت 10 بیا شعبه هنوز آماده رای گیری نیست! آخه گفتن ساعت 9. ولی هنوز صندوقها آماده نیست! من با این اوضام نمیتونم برم دوباره بیام. پس بشین همینجا تا آماده بشه.
از سر فضولی پرسیدیم حالا واسه چی میخوای رای بدی. گفت میخوام شناسنامه ام مهر داشته باشه! آقا ما رو میگی، جلو خنده مون رو نمیتونستیم بگیریم! خدا رو شکر بنده خدا چشماش ضعیف بود و نیشخندهای ما رو نمیدید. آخه اونایی که برای مهر شناسنامه رای میدن، واسه اینکه بتونن بدون مشکل برن سر کار میان پای صندوق! به قول سرگروه که میگفت بابا تو که صدای کلنگهای گورت به گوش میرسه دیگه واسه چی.
بالاخره پس از اعلام آمادگی برای اخذ آرا از جانب جماعت نسوان - که فکر کنم سرجمع با ناظرین 12 نفر بودن - همین مادربزرگ رو با سلام و صلوات بردن واسه پرکردن مشخصات و دادن رای اول. پیرزنه برگهای رای رو که گرفت گفت ننه من سواد ندارم این رای ها رو برام پر کنید. جالب اینجا بود که هیچکدوم از عوامل حق این کارو نداشتند و یکی از بیرون باید اینکارو براش میکرد. برگه های رای رو هم نمیتونست از شعبه حارج کنه. هیچ احدالناسی هم اون موقع تو شعبه نبود که براش رای پر کنه! تقصیر خودشه که زود اومده بود.
علما فکرشونو گذاشتن رو هم و گفتن برو یکی رو بیار برات پرکنه ما شناسنامه و برگ رایها رو برات نگه میداریم. حیف اون همه صلوات که برای پاقدمش فرستادن. طفلی آخرش هم نتونست رای بده. با ناراحتی هرچه تمامتر صندوق رو ترک کرد. باز تا اونجا که ذهنم یاری میکنه ایشون هم آخر وقت برگشت.
منم دیگه از کنار آتیش پا شدم برم ببینم دم در چه خبره! یه موقع اگه بازرس نیرو انتظامی میومد و میدید من نشستم تو، کلی دردسر درست میشد برام. تا رفتم دم در دیدم اون سرهنگه که مسئول بازرسی بود داره میاد
ادامه دارد ...

در مدرسه رو دق الباب کرديم. يه خانومه 40-50 ساله چادري که از همون نگاه اول مشخص بود که مدير مدرسه است در رو باز کرد! ياد دوران ابتدايي افتادم. اون موقعها چقدر از اين مدير و ناظمهاي اين شکلي ميترسيديم. بعد از بررسي حکم اجازه داد بريم تو.
پامون رو از در تو نذاشته بوديم که يه خانوم چادري ديگه اومد خودش رو معرفي کرد. "من ناظر شوراي نگهبان هستم! ميتونم حکمتون رو ببينم؟" اخماي سرگروه رفت تو هم و با اکراه حکم رو دوباره آورد بيرون و نشونش داد! خانومه حکم رو یه ورانداز کرد و پسش داد. بعد با لحنی که معلوم بود هنوز متوجه نشده سرگروه کیه پرسید: "رتبه هاتون بر اساس درجه است دیگه؟" اون دوتا کادری بنده خدا یه کم سرخ و سفید شدن و من مجبور شدم بگم نه! با اشاره به همونی که حکم دستش بود گفتم سرگروه ایشونن!
بعد از تذکرات صد تا یه غاز اون خانومه به سرگروهمون، رفتیم کنار آتیش، خودمون رو گرم کنیم. آتیش که میگم یه اجاق گاز گنده - از این چهارپایه ها که حلیم نذری بار میذارن روش - گوشه راهرو روشن بود! عجب گرمایی میداد! ولی خوب من باید یه ساعت دیگه میرفتم دم در تو اون سرما پست میدادم! به خاطر همین زیاد نمی چسبید!
میز و صندلی ها رو اول چیده بودن تو راهرو! راهرو هم تنگ و باریک. معلوم نبود اون بدبختهایی که میخواستن رای بدن چه جوری باید رای میدادن. به این میگن رای دادن با اعمال شاقه! خلاصه اولین اعتراضمون رو اعلام کردیم. گفتیم که صندوقها رو ببرن تو یکی از اتاقها تا مردم راحت تو راهرو رایشون رو بنویسن.
این دوتا کادری عزیز هم که با من بودند معلوم بود اهل دودند و از اینکه همه مسئولین رای گیری خانوم بودند خیلی ناراحت بودن سریعا یه نقشه کشیدن و اجراش کردند. آدمها اگه واسه انجام کارهای خوب اینقدر خوب نقشه میکشدند چی میشد؟! خانوم مدیر رو صدا کردن - البته ایشون نماینده فرماندار بودند پای صندوق - بهش گفتن کلید یکی از اتاقها رو میخوایم. خانوم مدیر هم گفت واسه چی. سرگروه گفت واسه اینکه اگه اتفاقی افتاد سریع صندوقها رو بندازیم اون تو و قفلش کنیم. بیچاره خانومه هم مجبور یه کلید بهشون بده! فکر میکرد لابد خبریه! من و شما هم که اصلا نفهمیدیم اون اتاق واسه چیه.
در همین حین که اونا داشتن اتاق رو از نظر استراتژیک برای سیگار دود کردن وارسی میکردند مستخدم مدرسه اومد سمت من و بعد از سلام علیک گفت : شما با این درجه چرا اسلحه رو دوشتونه؟ گفتم چطور مگه؟ گفت آخه این اسلحه مال اونایی که باید دم در پست بدند! گفتم آره. گفت آخه اون دوتا درجه شون پایین تره! منم در جواب فقط سری به علامت تاسف تکون دادم. اونم خودش تا آخر خط خوند. لااقل خوبیش این بود که اگر چه تو نیروی انتظامی آیین نامه اجرا نمیشد ولی مردم اینو خوب درک میکردن که در اصل باید چه شکلی می بوده!
ساعت از نه صبح که شروع رسمی انتخابات بود گذشته بود ولی هیچی سرجاش نبود. تازه داشتن لیست کاندیداها رو میچسبوندن به دیوارها. ماشالله خدا زیادشون کنه این نامزدهای شورای شهر نزدیک 2000 نفر بودن. همه دیوارها رو پر کرده بودن. حوالی ساعت 10 بود که در رو باز کردیم! البته قبلش چند نفر در رو از پاشنه درآورده بودن که داستانش رو تو قسمت بعدی میگم.
ادامه دارد ...

اسلحه رو که گرفتيم بايد دنبال دو نفر ديگه گروه ميگشتيم. رفتم تو ليست نگاه کردم. هر گروه دو تا کادري داشت يه وظيفه. اسم دوتا کادري گروه رو پيدا کردم، دوتا استوار دو بودند! آخر عمري بايد از چند درجه پايينتر ازخودمون دستور ميگرفتيم! اينم از شاهکارهاي نيروي انتظامي!
ميدونيد روش پيدا کردن دو نفر در بين 300 نفر اونم تو اون شلوغي چه شکليه؟ شما رو نميدونم تو اين موقعيت چيکار ميکرديد ولي ما همه شروع کرديم داد زدن! حالا مگه صدا به صدا ميرسه!؟ هر کي شانس مياورد و يارش رو پيدا ميکرد ديگه داد نميزد به اين ترتيب صدا کمتر ميشد!
به هر زور و زحمت و گلو پاره شدني بود يکيشون رو پيدا کردم. اونم گفت که اون يکي رفيقشه! پس نيازي به داد زدن مجدد نبود. اين دوستمون وقتي منو ديد يه کم جا خورد! معلوم بود از اين از اينکه يه افسر وظيفه بهش افتاده بود شاکي بود. خوب بالاخره هرچي باشه روش نمي شد به من امر و نهي کنه!
حالا هي بشين تا بيان بگن اتوبوس حاضره! در اين مدت هم با بچه به گپ و گفت پرداختيم و به صداي قاروقور شکم و فحش و فضيحتهايي که افسر کلانتري به اون دوتا بازداشتي نثار ميکرد توجه شاياني داشتيم و صحبتهامون حول اين محورهاي حياتي ميچرخيد. کم کم داشت چرتمون ميگرفت که با صداي داد و بيداد و چک و لقد همون افسره که داشت اون دوتا مجرم رو هدايت ميکرد چرتمون پريد.
بالاخره پس از کلي معطلي گفتند اتوبوسها حاضرند. رفتيم سوار شديم. گفتند اشتباه سوار شديد اين اتوبوس شما نيست، بدويد دنبال اوني که داره ميره! ما هم حالا ندو کي بدو، از پشت سر دوباره داد زدند نه اون اتوبوس شما نيست همينه!! با سگرمه هاي تو هم و غرغرکنان برگشتيم سوار شديم! اتوبوس راه افتاد و هر چند صد متر يه گروه رو پياده ميکرد. همه دوست داشتند تو محله ارمني ها که کمتر راي ميدن پياده بشن چون شمارشش زودتر تموم ميشد و خيلي زود ميرفتي خونه.
يه چند گروهي تو اين مدارس ارامنه پياده شدن ولي از اسم مدرسه ما مشخص بود که محله شون اصلا ارمني نيستن( اسم مدرسه محفوظ است!!) واويلا! کي بشمره اون همه راي رو؟! کلي مسجد و مدرسه رد کرديم تا نوبت به ما رسيد! پريديم پايين. سر کوچه يه کبابي بود که رو شيشه اش زده بود حليم موجود است. کلي حال کرديم. رفتيم تو. مغازه داره اولش کپ کرد سه تا مامور، منم که يه اسلحه رو دوشم بود. خيس عرق شده بود، معلوم بود ريگي به کفششه. ولي تا گفتيم "حليم کاسه اي چند؟" يه نفس راحت کشيد و گفت قابل شما رو نداره!
نفري يه کاسه حليم زديم تو رگ! موقع رفتن از صاحب مغازه آدرس مدرسه رو پرسيديم، گفت تو همين کوچه بغليه. موقعيت مدرسه خيلي با حال بود. تو يه کوچه پرت بود و ديوار مدرسه هم نسبت به ديوارهاي ديگه کوچه دو سه متر تورفتگي داشت. يعني اگه کسي قبلا نميدونست اونجا مدرسه است عمرا از سر کوچه نميتونست وجود مدرسه رو درک کنه! اين يعني ميزان راي در صندوق ما خيلي پايين خواهد بود!
ادامه دارد ...

اينقدر نيومدم آپديت کنم که خودم هم مجبور شدم يه دور پستهاي قبلي رو بخونم ببينم جريان از چه قرار بود؟ انفلوانزاست و هزار دردسر! شما ببخشيد
چشمام گرم خواب بود که بيدارباش رو زدند "برپا! برپا! کسي خواب نباشه! پاشو مگه با تو نيستم! دوباره گرفت خوابيد پاشو بينم! اسمشو بنويس بازداشت! برپا برپا ...". به خودم که اومدم يه نظر به ساعت انداختم، ساعت 4 صبح بود.
" جناب سروان چيکار کنيم حالا؟ پاشيد بريد اسلحه بگيريد. از کجا؟ تو کلانتري." خوب ديگه تکليف معلوم بود بايد تو اون تاريکي و سوز سرما پا ميشديم ميرفتيم کلانتري. پوتينها رو تو اون شلوغي به زور و زحمت پا کرديم و رفتيم.
تو راهروهاي کلانتري ازدحام کرديم! گفتند وايسيد احکامتون که امضا شد و گروهاتون مشخص شد بريد اسلحه بگيريد. ما هم وايساديم. هي وايساديم. انقدر وايساديم تا بالاخره ليستها و کوبيدند به ديوار. ياد اون قديما که دور ليست نمرات جمع ميشديم به خير. اينبار هم اسم هر کي تو ليست نبود خداحافظ. ولي خيلي طول نکشيد اسمم رو پيدا کردم. باز يه سريها معاف شدند! اي بخشکي شانس!
دست از پا درازتر اومدم وايسادم تو صف اسلحه! کلي هم تو صف وايساديم. ديگه داشتم از حال ميرفتم. گرسنه و تشنه ما رو کلي سرپا نگه داشته بودند. داشتيم ميرسيديم اول صف که چندتا از عقل کلها جمع شديم يه جا و فکرامون رو ريختيم رو هم.به اين نتيجه رسيديم که با توجه به کثرت نفرات، ممکنه تو کلانتري به اندازه کافي اسلحه نباشه و به نفرات آخر اسلحه نميرسه. اسلحه که بهت نرسه کلي جلو ميفتي چون آخر انتخابات نيازي نيست بکوبي بياي کلانتري براي تحويل اسلحه. همچنين زحمت حمل اسلحه رو هم نداشتي.
از صف اومديم بيرون رفتيم نشستيم يه گوشه اي به تماشاي بقيه. حالا توي اين هير و وير دو تا بدبخت رو کت بسته آوردند تو کلانتري! بندگان خدا با ديدن اون همه آدم مسلح رنگ از روشون پريده بود. لابد فکر ميکردند ميخوان اونا رو بدن دست جوخه اعدام!! حداقلش اين بود که از فرار کردن نااميد بودند. افسره کلي با مهرباني خاص نيروي انتظامي باهاشون صحبت ميکرد. تازه ميشد فهميد که اينا، سربازها رو همرديف کيا ميدونن که با سربازها هم اينجوري صحبت ميکنن.
در حالي که حواسمون به اون سرهنگ خوش اخلاقه هم بود که انگار نافشو با سيگار بريده بودند، ميديم که صف داره تموم ميشه ولي از تموم شدن اسلحه خبري نبود! يه خسته نباشيد به خودمون و فکرمون و شانسمون گفتيم و رفتيم يه کلاشينکف با خشاب پر تحويل گرفتيم. درسته که حملش سخت به نظر ميرسيد ولي يه حس قدرت عجيبي رو در آدم زنده ميکرد!

بابا عجله کار شيطونه! ديروز قول دادم که عکسهايي از اون شبستان مخوف رو براتون بيارم ولي متاسفانه با مراجعه به اون دوست عزيز متوجه شدم که عکسها رو پاک کرده! ميگفت ترسيدم دردسر بشه برام. بگذريم، کجا بوديم؟
به زور زير پتو خودمون رو جا کرده بوديم ولي هنوز خاموشي نزده بودند و سر و صدا هم که تا دلت بخواد، پس خواب فعلا تعطيل بود. هي زورکي چشما رو ميبستيم و ميزديم به بيخيالي ولي اصلا و ابدا! يه خورده که گذشت يه بوي ناجور ديگه به بوهاي قبلي اضافه شد. اي بي تربيتا! منظورم اون نبود. چند تا از دوستان داشتند يواشکي سيگار دود ميکردند.
زير لب غرغر ميکرديم ولي چون مطمئن بوديم که اگه بخوايم اعتراض کنيم تو این اوضاع دعوا ميشه، بيخيالش شديم. من که حال و حوصله دماغ شکسته نداشتم.
بعد از این که کم کم سکوت حکمفرما شد جناب سروان کلانتری چراغها رو خاموش کرد. اونایی که خوابگاهی بودند میدوند در چنین لحظه ای چه اتفاقی میفته! جیغ، داد، هوار، نعره ... خلاصه راحتتون کنم، باغ وحش دیگه! از هرکی یه صدایی درمیومد مخصوصا سربازها که میخواستند کادریها رو اذیت کنن بیشتر سروصدا میکردن، هیچی هم که معلوم نبود، مچ هیچکی رو نمیشد گرفت!
جناب سروان دوید چراغها رو روشن کرد و هرچی لایق خودش بود بار بچه ها کرد: "وحشیها خجالت بکشید مگه آدم نیستید کپه مرگتون رو بزارید بیشعورا و ..."! همه ساکت شدند حالا مرد میخواست که نطق بکشه!
چراغها رو دوباره خاموش کرد. و خوب اونایی که خوابگاهی بودند میدوند در چنین لحظه ای چه اتفاقی میفته! باغ وحش دوباره براه بود! دیگه سروان به خودش زحمت نداد که چراغها روشن کنه! معلوم نبود تو اون تاریکی کجا دررفت. این دفه یه سری از کادریها شاکی شدند. از همون خزعبلاتی که همشون بلدند درفشانی کردند! اینبار دیگه انصافا حق داشتند، بندگان خدا میدونستند فردا صبح خیلی زود باید بیدار بشن.
در همین گیر و دار بود که یکیشون اومد وایساد کنار خط مرزی سربازا و داد و بیداد که "لال شید بزارید بخوابیم". یکی از ستوانهای تیم وظیفه بسیار به موقع گفت "درجه ات رو بگو بخندیم" و به یکباره انفجار بخش سربازا! حالا نخند کی بخند. محض اطلاع بگم اکثر کادریها درجه شون از افسران وظیفه پایین تره ولی خوب "همه پرسنل برابرند و بعضیها برابرترند!"
بعد از اینکه اون کادری با بیل خاموش شد اوضاع کم کم آروم شد ولی کادریها هی تهدید میکردند که فردا حال سربازا رو میگیرن! محیط که ساکت شد کم کم یاد یه معضلات دیگه مثل کمبود اکسیژن میفتادی ولی اینو دیگه نمیشد کاری کرد، اشهدمون رو خوندیم و خوابیدیم. بماند که من اون شب n بار بیدار شدم. یا بغلیها پهلو به پهلو میشدند یا شست پام میرفت تو چش پایینی ها یا ...
عجب شب سختی بود من که سرجمع 3-4 ساعت بیشتر نتونستم بخوابم بقیه رو نمیدونم...

غذا که تموم شد اصلا به روي خودشون نياوردند و گفتند که پرسنل مي تونند تا ساعت 6 بيرون باشند و برگردند. ما هم که چاره اي نميديم، به اتفاق دوستان زديم بيرون تا يه لقمه نون گير بياريم تا تو اين وانفسا لااقل از گشنگي نميريم. جاتون خالي 6 نفري رفتيم ساندويچ خريديم و کنار جدول پياده رو نشستيم خورديم. از قيافه کسايي که رد ميشدند ميشد خوند که ميگن اين دهاتيها ديگه از کجا اومدن؟ ولي ما اصلا ککمون نميگزيد چون ميدونستيم اونها بي تقصيرن و ما هم اگه جاي اونا بوديم همين فکرو ميکرديم.
ساندويچ رو که زديم تو رگ، رفتيم که تا ساعت 6 خيابونها رو متر کنيم لااقل اين بيرون هرچي نداشت اکسيژن داشت. اين متر کردن تا ساعت 8 ادامه داشت چون تا ميخواستيم برگرديم به يه عده سرباز ديگه برميخورديم که ميگفتن هنوز هيچ خبري نيست.
ساعت 8 که برگشتيم مصادف بود با مراسم شام. اين دفه ديگه گرگ شده بوديم رفتيم اون جلو و غذامون رو گرفتيم، خدا وکيلي گرسنگان موريتاني هم اينجوري به غذا حمله نميکردن. غذا رو که گرفتيم تازه فهميديم الکي زحمت کشيديم چون اولا گرسنه مون نبود و دوما اين دفه غذا کلي اضافه اومده بود. البته اينم بگم که شام همون غذاي ناهار بود!
مجبور بوديم به زور هم که شده غذا رو بخوريم چون ديگه از غذا خبري نبود. گرسنگي رو که برطرف کرديم ياد تشنگي افتاديم ولي دريغ از يک جرعه آب شرب! مگه اينکه ميرفتي از شيرهاي دستشويي آب ميخوردي (اه اه اه اه حالم بد شد)!! گفتيم اين همه مشکل که داريم اينم روش.
ديگه کم کم آماده شديم که بخوابيم چون فردا صبح زود قرار بود بيدارمون کنند! به زور و زحمت رفتيم از اين پتوهاي که صاحباشون سر جاشون نبودن کش رفتيم. 4 تا پتو پيدا کرديم. هر سه نفر دو پتو (يک زير يکي رو). البته نه اينکه نشه رو موکت خوابيد ولي اونقدر برنج و آت و اشغال ريخته بود روش که عملا امکان نداشت، به خاطر همين يکي از پتوها رو زير انداز کرديم. با زحمت هرچه تمامتر سه نفري زير يه پتو خودمون رو جاکرديم.
اگه ميخوايد بدونيد چه جوري ميشه 200-300 تا آدم تو يه همچين فضاي کوچيکي بتونند بخوابند زياد به مخيله تون فشار نياريد. به يکي از بچه هامون که با خودش موبايل آورده بود گفتم يواشکي قبل از خاموشي چندتا عکس از اين صحنه بگيره که در اولين فرصت ازش ميگيرم و ميزارم تو وبلاگ.
ادامه دارد ...

بعد از ایجاد آرامش نسبی شروع کردند به گرفتن آمار. اصولا اگه آمار کرفتن از نیروی انتظامی حذف بشه خیلیهاشون بیکار میشن. آمار گرفتنشون هم که محشر بود. یه بار اسامی رو نوشتند بعد لااقل 5-6 بار کل اسامی رو خوندند تا بفهمند که اون کیه که اسمش تو لیست نیست. چون تعداد سربازها یکی بیشتر از لیست بود. حتما یکی میخواست اینجوری جیم بشه.
کلی زور زدند تا بالاخره اون بابا خودش از رو رفت و گفت که اسمش تو لیست نیست. اون سرهنگ خوش اخلاقه که یادتونه، رفت سراغش و گفت تا حالا چه غلطی میکرده (البته یه کم بی ادبانه تر)! اونم گفت چون فامیلیش با یکی دیگه مشابه بوده فکر میکرده اونه. این قائله هم با شستشوی کامل اون سرباز توسط سرهنگ خاتمه یافت البته با الفاظی مثل گوسفند و این چیزا!
اینجور صحبتهای مهربانانه و تفاوت قائل نشدن بین کادر و وظیفه، آدم رو یاد ارزشهای والای تحصیل تو این مملکت مینداخت و فقط یه سوال مبهم تو ذهنش بیجواب میموند اونم اینکه "این فرار مغزها که میگن واقعا دلیلش چیه؟"
از اینجای داستان یه سرهنگ دیگه که قیافه اش تابلو بود که چیکاره است اومد بالا منبر! تا شروع کنه به صحبت پچ پچ ها شروع شد که این بابا خیلی عملیه! صداشم که ماشالله مهر تاییدی بود بر این شک و تردیدها. خلاصه نطق کرد که باید چیکار کنیم و چیکار نکنیم پای صندوق. نکته جالب اینجا بود که گفت اگه خبرنگارهای خارجی اومدند اصلا جلوی دوربین ظاهر نشید و اسلحه تون رو قایم کنید چون میرن شایعه میکنن که اینا به زور اسلحه مردم رو میارن پای صندوق!! البته این حرفش که پشیزی نمی ارزید ولی من بعدها فهمیدم که خیلیها به چه اجباری میان سر صندوق.
آمار رو گرفتند و تازه رفتند که ناهار بیارن اونم ساعت 3 بعد از ظهر! بعد از کلی انتظار، ناهار کادریها اومد و نوش جان کردند. بعد ناهار وظیفه ها رو دادند ولی همون 30-40 تای اول غذا تموم شد و به خیلیها از جمله من و دوستام نرسید. اینم آخر و عاقبت اینهمه آمار گرفتن!!
ادامه دارد...

وارد شبستان شديم، پيش خودمون گفتيم هرچي باشه از اون دستشويي که بهتره لااقل اينجا جامون بازتره. سريع به عادت هميشگي دويديم و تکيه داديم به ديوار، در يه چشم به هم زدن کنار ديوارها و هرجا يي که قابل تکيه دادن بود مثل ستونها و پايه ميز و ... به اشغال سربازها دراومد.
چند دقيقه اي بعد از استقرار ما، دوباره چندتا اتوبوس از کادريها و وظيفه ها ريختن تو شبستان. تمومي هم نداشت همينجور ميومدند. شديم حدودا 300 نفر (نصف کادر، نصف وظيفه) و به چشم برهم زدني پريديم از خواب خوش فضاي باز و راحت! باز هم همون آش بود و همون کاسه فقط ايندفه سر و صدا و همهمه بيشتر بود و همينجور فحش و ناسزا بود که مثل نقل و نبات حواله ميشد. يه تفاوت کوچولوي ديگه هم با محيط دستشويي داشت اون هم اينکه اينجا علاوه بر اون بوي نامطبوع بايد بوي 300 جفت پوتين و کفش رو هم تحمل ميکردي.
بعد از ساعتي يه سرهنگ از کلانتري با اون قيافه ترسناکش اومد تو. معلوم بود از اونايي که قبلا گفتم. دم در کلانتري هم موقع سيگار کشيدن ديده بوديمش (قابل توجه دوستان که سيگار کشيدن براي نيروي انتظامي طبق آيين نامه، ممنوعه، چه رسد که در ملا عام باشد). وقتي شروع کرد به صحبت کردن تازه فهميديم که سينه اش گرفته است و تارهاي صوتي سالمي هم نداره و به زور داشت داد ميزد. همه مون رو از لب ديوار بلند کرد و در دو گروه مجزاي کادر و وظيفه به خط کرد. بعد از 10-15 بار از جلو نظام-خبردار، نتونست بچه ها رو به خط کنه. چون هيچ کي اعصاب معصاب نداشت که!
انقدر داد و بيداد کرد که دچار تنگي نفس شد و مجبور به استفاده از اسپري شد. اگرچه با ديدن اين صحنه کمي احساس ترحم به آدم دست ميداد ولي هيچ تاثيری در کاهش هياهو نداشت. يکي از اعضاي کلانتري با ديدن اين وضعيت رفت اون جلو بعد از کلي داد و بيداد يه جمله درفشاني کرد به اين مضمون: "سربازها خفه شید و برادرای کادری محبت کنند کمی آرومتر".
ادامه دارد ...

بعد از يه ساعت معطلي دم در کلانتري، ما رو بردن تو يه کوچه پشت کلانتري، اونجا ما رو به سمت یه در که بالاش نوشته بود "وضوخانه آقايان" هدايت کردند. فکر ميکنيد با چي مواجه شديم يه دستشويي تو زير زمين که بوي بسيار نامطبوعي ازش متصاعد بود.
همه هاج و واج مونده بوديم که ما رو براي چي آوردن اينجا! ازدحام جمعيت تو اون يه گله جا انقدر زياد شده بود که ديگه نفس کشيدن محال بود (نزديک 100 تا آدم رو توي يه فضاي 20 متري تصور کنيد).
بالاخره وقتي صاحابش اومد تو، به يکي از سربازاي کلانتري گفت چرا در رو براشون باز نکردي؟ سربازه دويد و يه در آهني رو باز کرد. بيشتر شبيه در انباري بود. با سرعت 100 سرباز در ثانيه رفتيم تو، چون چيزي نمونده بود خفه بشيم.
تازه وقتي رفتيم تو، ديديم همچين فرقي هم نکرده! چون با يه محيط حدودا 300 متري با موکتهاي مندرس مواجه شديم؛ بهش ميگفتند شبستان مسجد که تنها هواکشش همون در آهني به دستشويي بود! هنوز از بلايي که داشت سرمون ميومد گيج و منگ بوديم. چهره هاي بهت زده اي رو ميشد ديد که هنوز داشتند دنبال فرق آماده باش انتخابات و اسارت در جنگ جهاني اول ميگشتند!
ادامه دارد ....

بعد از اينکه به سمت ميدون صبحگاه رفتيم، منتظر شديم تا گروهانهاي ديگه هم تشريف بيارن، حوالي ساعت 10 يه سري اتوبوس شرکت واحد انگار که ميدون صبحگاه رو با پارک سوار اشتباه گرفته باشند همينجور پشت بند هم و با مهارت خاصي اومدند و پارک کردند وسط ميدون.
تازه بعد از اومدن اتوبوسها بود که شروع کردن دوباره آمار گرفتن و سوار اتوبوس کردن بچه ها؛ تا اينجاي کار چند نفري زيرآبي رفته بودند ولي اين روش فايده نداشت و مچشون گرفته شد و حتما براشون يه چند روز اضافه خدمت ميزنن .
ما هم با بروبچ رفيق رفقا پريديم تو يه اتوبوس، يه ساعت تو اتوبوس گفتيم و خنديديم. پخش کردن شايعه هم که در اينجور موقع ها خيلي شايعه!! يکي ميگفت ميبرنمون فيروزکوه، اون يکي ميگفت دماوند، يکي ديگه ميگفت هر سال ميبرن ورامين و الخ!
خلاصه با سلام و صلوات ساعت 11:30 عازم شديم به سمت يه مقصد نامعلوم! سرتون رو درد نيارم ما رو بردند کلانتري هفت حوض (127 نارمک) پياده کردند. حسنش اين بود که نزديک خونه مون بود و بعد از اتمام انتخابات راحت ميرفتم خونه! ميدونستيم که تو اين کلانتريها يه سري افرادي پيدا ميشن که دهنشون زيپ درست و حسابي نداره و با آدمها مثل يه سري گاو و گوسفند رفتار ميکنند (البته فقط بعضيهاشون) به همين خاطر از اينجا به بعد منتظر قسمت ناجور قضيه بوديم!
ادامه دارد

اعزام به آماده باش انتخاباتی از شروع تا پایان پر است از اتفاقاتی که میشه در موردش یه مثنوی غیر معنوی سرود. فعلا از اعزام بگم که شروع کاره:
صبح ساعت هفت زیر بارش برف ما رو به خط کردند. جناب سروان داشت اسامی رو که باید برند میخوند. خیلی ها رو خوند ولی اسم منو هنوز نخونده بود. گفتم دیگه اسم منو نمیخونه چون اگه نمیخوند آماده باش بی آماده باش.
تو همین خواب وخیالا بودم که اون آب سرد معروف ریخت رو سرم. اسم منم خوند؛ بعداً کاشف به عمل اومد که اسامی بر اساس پایه خدمتی قرائت شده و از اینکه اون آخرا اسم منو خونده بود کلی شرمنده شدم. خوش به حالشون! یه سری رو نخوند!
بعد جناب سرهنگ با لحنی طلبکارانه به نحوی که ارث باباشو خوردیم اومد جلو وایساد و گفت تا شنبه که سر صندوق هستید و یکشنبه صبح هم میاید سر کار! استراحت مستراحت نداریم!
تو پرانتز بگم که طبق آیین نامه به ازای هر روز آماده باش باید یک روز استراحت داده شود. ولی از اونجا که تو این مملکت، فراقانونی عمل کردن امریست طبیعی، اینم مسئله مهمی تلقی نمیشه
گروهان پرسنل قسمت ما جمع شدند، تا بریم و به گروهان های دیگه بپیوندیم ....
ادامه دارد